بایگانی برچسب ها: مولانا

حکایت آسیاب به نوبت

حکایت آسیاب به نوبت

(یک داستان زیبا از مثنوی): آسیاب به نوبت: حکایت آسیاب به نوبت رفت روزی زاهدی در آسیاب آسیابان را صدا زد با عتاب گفت دانی کیستم من گفت :نه گفت نشناسی مرا، ای رو سیه ادامه مطلب

ادامه مطلب

اس ام اس اشعار کوتاه سری ۳

اس ام اس اشعار کوتاه سری ۳

اس ام اس اشعار کوتاه سری ۳ گفتی مرا به خنده: خوش باد روزگارت کس بی‌تو خوش نباشد رو، قصه‌ی دگر کن… #مولانا من تو را برای شعر برنمی‌­گزینم شعر، مرا برای تو برگزیده است در هشیاری به سراغت نمی‌آیم هر بار از سوزش انگشتانم در می‌یابم که باز، نام تو را، می‌­نوشته‌‌ام #حسین_منزوی ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

حکایت مولانا و میخانه

حکایت مولانا و میخانه

خواجه اي بود منعم و بخيل! روزي به مسجد جماعت رفته بود… از اتفاق، به خاطرش افتاد که: مبادا چراغ بي سرپوش مانده باشد! زود برخاست و به خانه دويده، کنيزک را بانگ کرد که: در را مگشا؛ اما سر چراغ را بپوشان تا باد بزر را نخورد… کنيزک گفت: در را چرا نگشايم؟!!! گفت: تا پاشنة در خورده نشود!!!! بقیه ادامه مطلب ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

اس ام اس اشعار کوتاه سری ۲

اس ام اس اشعار کوتاه سری ۲

اس ام اس اشعار کوتاه سری ۲ برگ زردی با سماجت، شاخه را چسبیده بود دست‌های خویش و، دامان تو ام آمد به یاد ?سهیل محمودی? عـمٖـریست نـدیده‌ایم گلزار ترا وان نـرگـس پـرخـمار خمار ترا پنهان‌شده‌ای ز خلق مانند وفا دیریست ندیده‌ایم رخسار ترا #مولوی ادامه مطلب ...

ادامه مطلب