بایگانی برچسب ها: داستانک

حکایت مال دنیا از بهلول

حکایت مال دنیا از بهلول

حکایت مال دنیا از بهلول ?مال دنیا ?نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد. گفتند: چرا چنین مى کنى ؟ بهلول گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت : باغ من ، خانه من ، مرکب من و… ادامه مطلب

ادامه مطلب

حکایت غیرت زیدان

حکایت غیرت زیدان

حکایت غیرت زیدان ?غیرت وشهامت دینی همسر ذین الدین زیدان ستاره فوتبال فرانسه حکایت میکند: وقتی که زیدان از من خوشش آمد، به من گفت: مسیحی هستی؟! گفتم: بله. زیدان با این کلمه چهره اش عوض شد و رفت؛ از زیدان خبری نشد تا کنجکاو شدم و منزل شخصی اش را در پاریس پیدا کردم. با دیدن من تعجب کرد و من هم علت نا پدید شدنش را پرسیدم. زیدان گفت: میخواستم باشما ازدواج کنم اما تو مسیحی هستی و من مسلمان. ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

حکایت سلطان و کله پاچه

حکایت سلطان و کله پاچه

حکایت کله پاچه نقل میکنند که روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند. سلطان فرمود: در این کله پاچه اندرزها نهفته است. سپس لقمه نانی برداشت و یک راست ” مغز ” کله را تناول نمود، سپس گفت: اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از ” مغز ” تهی کنید. سپس ” زبان ” کله پاچه را نوش جان و فرمود: ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

حکایت آسیاب به نوبت

حکایت آسیاب به نوبت

(یک داستان زیبا از مثنوی): آسیاب به نوبت: حکایت آسیاب به نوبت رفت روزی زاهدی در آسیاب آسیابان را صدا زد با عتاب گفت دانی کیستم من گفت :نه گفت نشناسی مرا، ای رو سیه ادامه مطلب

ادامه مطلب

حکایت مثلث جادویی رمز موفقیت

حکایت مثلث جادویی رمز موفقیت

مثلث جادویی رمز موفقیت حکایت مثلث جادویی رمز موفقیت دست به هر کاری می زدم شکست می خوردم. حتی کارهای کوچک. به این فکر افتادم که برم پیش یکی آشناهامون. او یک کارآفرین موفق و معروف بود. سه تا کارخانه بزرگ داشت و همچنین یک موسسه خیریه محبوب و معتبر. از دفترش وقت گرفتم. بعد از چند روز رفتم دفتر کارش، مثل همیشه گرم و همراه با لبخند من را پذیرفت و مثل همیشه دستانم را به گرمی فشرد. به او گفتم عاجزانه دنبال کار می گردم و پیدا نمی کنم یا اگر دست ب...

ادامه مطلب