بایگانی برچسب ها: اشعار ملک‌الشعرای بهار

قصیده عاشقانه

قصیده عاشقانه

قصیده عاشقانه هوا سرد است من از عشق لبریزم چنان گرمم چنان با یاد تو در خویش سرگرمم که رفت روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است هوا سرد است اما من به شور و شوق دلگرمم چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟ تو را هر شب درون خواب می‌بینم.. قصیده عاشقانه تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم و وقتی از میان کوچه می‌آیی و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم به خود آرام می‌گویم: دوباره خواب می‌بینم! دوباره وعده‌ی دیدارمان در خ...

ادامه مطلب

اشعار ملک‌الشعرای بهار

اشعار ملک‌الشعرای بهار

اشعار ملک‌الشعرای بهار شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریه‌ی جانسوز و دگر هیچ افسانه بود معنی دیدار، که دادند در پرده یکی وعده‌ی مرموز و دگر هیچ خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ ادامه مطل...

ادامه مطلب