دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » رمان » رمان مستانه عشق از پروانه طاهری بسیار عاشقانه
رمان مستانه عشق از پروانه طاهری بسیار عاشقانه

رمان مستانه عشق از پروانه طاهری بسیار عاشقانه

رمان مستانه عشق

رمان مستانه عشق

زیباترین رمان عاشقانه از پروانه طاهری رمان مستانه عشق

 

خلاصه قسمت قبل رمان مستانه با هم بخونیم !

مستانه از سن ۱۶ سالگي عشق پسر عمه اش فراز را در سر مي پروراند اکنون با ازدواج فراز با يك دختر امريكايي ديگر دوست نداشت دست مردي به او برسد.يك پرستار دلسوز بود كه در بيمارستان با حميد كه صدمه دیده جنگ و شيميايي بود آشنا شد و با وجود مخالفت خانواده اش با او ازدواج كرد..

۶ سال از ازدواج فراز گذشته بود كه او با روحيه اي سرکش و دگرگون به ايران برگشت و مستانه پی برد كه او از ليزا جدا شده است … ..
برای خواندن قسمت جدید رمان مستانه عشق به ادامه مطلب رو بخونید از !

 

رمان مستانه عشق

رمان مستانه عشق از پروانه طاهری

رمان مستانه عشق از پروانه طاهری بسیار عاشقانه

 

گذری مختصر در  رمان

 

چنان حسرت گذشته را میخویم که گویی صد سال قبل،پشت سرشان گذاشته ام.تابستانها تنگ غروب،مادر برادر دوازده سالهام را مجبور میکرد زمین داغ را که آفتاب تا قلبشان را سوزنده بود آب پاشی کند.آنوقت یکی از فرشهای اتاق را روی ترس پهن میکرد،سماور قدیمی را آتش میکرد و یکی دو تا از پشتیهای ترکمن را به نرده و دیوار تکیه میداد.چه حال و هوایی داشت.بوی خاک داغ نم زده،بوی خورشت قورمه سبزی مادر و بوی گلاب خانجان که آماده نماز خواندن میشد.چه لذتی داشت.و صدای سه تار همسایه مان که میگفتند از وقتی که زنش مرده،مجنون شده،چه لذتی داشت.کتاب جلوی رویم باز بود اما گوشم متوجه سه تار.درس که نمیخندم.کتاب بهانهای بود برای در رفتن از زیر کار.اگر درس خوان بودم که دو سه تا تجدیدی ردیف نمیکردم.هنوز هم وقتی به انگشتر عقیق یادگار پدرم نگاه میکنم،یاد تک تک روز ها،ساعتها و لحظات با او بودن میافتم.من تنها دختر خانواده بودم و عزیز پدر،آنقدر که بهزاد حسادت میکرد و میکوشید خلأاش را با وجود مادر که از دل و جان او را میپرستید پر کند.اما پدر میگفت باید مرد شود و مادر معترض میگفت:
_ابراهیم خان!همش ده سالشه.بهش بیشتر محبت کنید و آنقدر بهش سخت نگیرید.
_من بین بچه هام فرق نمیزارم.اما بهزاد باید مرد بشه.اومدیم و من سرمو گذاشتم زمین نباید خیالم راحت باشه؟
_خدا نکنه ابراهیم خان!شمام سر شبی چه حرفها میزنید.آقلا یه کم دختره رو نصیحت کن.بالاخره اونم فردا پس فردا میخواد بره خونه شوهر.نمیگن چه دختر بی هنری بهمون قالب کردن؟

دانلود فایل pdf و کامل رمان : DOWENLOAD

لینک کمکی   :  DOWENLOAD

 

به این مطلب امتیاز بدهید

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد