پندها و حکمت ها

داستان جالب کوهنورد با خدا

داستان جالب کوهنورد با خدا

داستان جالب کوهنورد با خدا کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند   داستان جالب کوهنورد با خدا را در ادامه مطلب دنبال کنید ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه زمان

داستان کوتاه زمان

داستان کوتاه زمان زن و مردی جوان ، در اتاق پذیرایی که کاغذ دیواری آن به رنگ آبی آسمانی بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند. مرد خوش قیافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم می خورد:   داستان کوتاه زمان را در ادامه مطلب دنبال کنید ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان کوتاه رفتار خوب

داستان کوتاه رفتار خوب

داستان کوتاه رفتار خوب یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش “جک” بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: “کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!”   داستان کوتاه رفتار خوب را در ادامه مطلب دنبال کنید ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه نیاز

داستان کوتاه نیاز

داستان کوتاه نیاز لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.   داستان کوتاه نیاز را در ادامه مطلب دنبال کنید ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آموزنده

داستان کوتاه آموزنده

داستان کوتاه آموزنده روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد….   داستان کوتاه آموزنده را در ادامه مطلب دنبال کنید ادامه مطلب ...

ادامه مطلب