داستان های کوتاه

قهرِ عاشقا از صدتا آشتی عاشقانه‌ تره معمولا!

قهرِ عاشقا از صدتا آشتی عاشقانه‌ تره معمولا!

قهرِ عاشقا از صدتا آشتی عاشقانه‌ تره معمولا! قهرِ عاشقا یعنی یکی رو تختخوابِ دونفره‌ی تو اتاق بخوابه و یکی رو کاناپه‌ی سه‌نفره‌ی وسط‌ِ هال، ولی هیچکدوم تا خود صُب چشمشون گرم نشه اصلا. قهرِ عاشقا یعنی سرِ میزِ شام حرف نزنن باهم ولی شام فسنجونِ محبوبِ مرد باشه و میز تزیین شده با شاخه‌های گل سرخی که هر یکشنبه به زن تقدیم میشه! قهرِ زنِ عاشق یعنی پا میشم صبحونه حاضر میکنم برات، پیرهناتم اتو میکنم، کل روز تو فکرتم، شب تا برسی جونم به لبم میرسه،...

ادامه مطلب

متن کوتاه و عاشقانه ی جهنم و بهشت تو

متن کوتاه و عاشقانه ی جهنم و بهشت تو

در این نوشته از سایت عاشقانه ی parslove متن کوتاه و عاشقانه ی جهنم و بهشت تو را قرار داده ایم که امیدواریم از خواندن آن لذت ببرید. بهشت و جهنم تو منو با چشات بخون ! وقتی خودت نمیدونی خب هی من باید بهت بگم دیگه! هی بگم و تو یه لبخندِ بی‌مزه تحویلم بدی و سیگارتو بکشی و تو دلت دندوناتو بسابی به هم از دستم و بگی بسه دختر چقد حرف میزنی؟! هی من بگم میدونستی اون شب که از دستِ من و خُل‌بازیام گیج شده بودی و رفته بودی تو هپروت و هی سوتیای ب...

ادامه مطلب

متن عاشقانه ی پاییز

متن عاشقانه ی پاییز

کدام آدم عاقلی در نبود تو دور و برش را دقیق نگاه میکند..؟؟ ۴۸ساعت است که عینک نزده ام به عبارتی ۴۸ ساعت است که دنیا را مکان جذابی برای دیدن نیافته ام. اصلا چرا دور و برم را خوب ببینم وقتی تو نیستی؟ برای اینکه جای خالی ات را دقیق تر ببینم و داغ دلم تازه شود…؟ نه،هیچ آدم عاقلی این کار را نمی کند. خیلی گذشته از آمدنت، چند سال پیش بود یا چند قرن..؟ نمیدانم. تنها یادم است برگ ریزان بود با دست هایی که سرد بود و دلهایی که گرم… ...

ادامه مطلب

داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد …

داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد …

داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد … در این نوشته قصد داریم تا داستان کوتاه وعاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد … را برای شما عزیزان قرار داده و امیدواریم از خواندن این متن زیبا لذت ببرید. داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد … ساعت حول و حوش دوازده شب بود ! خوابگاه بودم داشتم مسواک می زدم که دیدم یکی از بچه ها با یه پیرهن  چهار خونه ی خوشگل زرشکی اومد جلو آیینه تا موهاش رو مرتب کنه ! با تعجب نگاش کردم ازش پرسیدم : کج...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و عاشقانه ی گلایل

داستان کوتاه و عاشقانه ی گلایل

داستان کوتاه و عاشقانه ی گلایل هنوزم اون اتفاقا جلوی چشمم داره تکرار میشه. داشت برای میز کناری سفارش رو میچید. تازه کار بود و میترسید که مبادا دستش بلرزه و چیزی بریزه. دستش نلرزید ولی خوب  دل من… یه چند هفته بود که خواب و خوراک نداشتم از اون روزی که دیدمش دیگه من اون پسر گوشه و گیر و ساکت قبل نبودم کارم شده بود برم تو  کافه ای که کار میکرد و قهوه سفارش بدم تا بیاد و با اون لبخند همیشگی و آرایش سادش که فقط یه رژ کم رنگ بود بگه...

ادامه مطلب