هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است.(جک لندن)
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » جملات عاشقانه » انشا ي طنز يک دانش آموز دبستاني درباره عزدواج
انشا ي طنز يک دانش آموز دبستاني درباره عزدواج

انشا ي طنز يک دانش آموز دبستاني درباره عزدواج

انشاي طنز يک دانش آموز دبستاني درباره عزدواج

انشا

نام : کمال

کلاس : دبستان

موزو انشا : عزدواج

هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول ۵ تايش را به من داده است.

با خودم فکر مي کنم حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه اصتاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود؛ چون باباي مان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند.

در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند.مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود البته من که مي گويم در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است!

اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي کامبيز هم از زندان در مي آيد من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي کامبيز با پدر خانومش حرفش بشود دايي کامبيز مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد البته من و ساناز تفافق کرده ايم که به جاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند!

اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي کامبيز هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي کامبيز هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست از آن موقه خاله با من قهر است. انگار نمي داند که قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي کامبيز را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشا ي من

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد