اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » رمان » رمان میعاد عاشقانه نودهشتیا
رمان میعاد عاشقانه نودهشتیا

رمان میعاد عاشقانه نودهشتیا

رمان نودهشتیا

رمان نودهشتیا

رمان نودهشتیا

نویسنده : مریم دالایی
با تشکر از نویسنده عزیز بابت نوشتن رمان زیبای میعاد عاشقانه
حجم رمان :
۴.۰۶ مگابایت پی دی اف
۱.۱۵ مگابایت نسخه ی اندروید
۱.۰۱ مگابایت نسخه ی جاوا
 ادامه مطلب

رمان نودهشتیارمان نودهشتیارمان نودهشتیارمان نودهشتیارمان نودهشتیا

صدای همهمه ی مهمانها فضای سالن را پر کرده بود .اما این صداها در میان صدای موسیقی شادی که گروه ارکستر اجرا میکرد گم شده بود . آقای مقدم که پس از سالها به خاطر آمدن پسر کوچکش “سهیل”از آلمان سر از پا نمی شناخت مرتب با صندلی چرخدار از این سوی سالن به سوی دیگر می رفت و دستوراتی صادر میکرد.

سیاوش و سیامک پسر های بزرگ او به همراه خانواده هایشان و بعضی از اقوام نزدیک برای استقبال به فرودگاه رفته بودند .آقای مقدم میخواست قبل از ورود مهمانها همه چیز آماده و مرتب شود ،گرچه این امر اجرا شده بود اما او همچنان نگران بود و نمیتوانست آرام بگیرد . سپیده و ستاره برادرزاده های آقای مقدم مثل همیشه لباسهایی شبیه به هم پوشیده بودند و سعی میکردند به نحوی رضایت عمویشان را جلب کنندو به هر طریق ممکن خودشان را در دل او جاکنند. آقای مقدم با هر دستوری که می داد نگاهی به آنها می انداخت و نظرشان را جویا میشد و آن دو هم با جملات دلپذیر و شیرین ،کارهای اورا مورد تشویق قرار می دادند.

لاله دختر خواهر آقای مقدم کنار دختر خاله اش ،فریده نشسته بود و به کارهای چاپلوسانه ی آن دو خواهر نگاه میکرد .اما فریده فقط میخندید . میگفت :

اینا هیچ وقت از حرافی خسته نمی شن فکر کنم نود درصد نیروشون رو روی این کار می ذارن.

لاله با چشم های خمارش به او نگاه کرد و گفت :

خوش به حالشون .

فریده دست های اورا دردست گرفت و گفت :

تو هم اگه بخوای می تونی مثل اونا شاد باشی ،من نمیدونم تو کی میخوای از این کم حرفی و کناره گیریت دست برداری !

لاله آهی کشید و گفت :

این غمی که تو دلمه هیچ وقت منو رها نمیکنه…آخ فریده کاش امشب اینجا نیومده بودم .

_ آخه چرا ؟!همه به خاطر این مهمونی از یک ماه پیش خودشون رو آماده کرده بودن و لحظه شماری می کردن اون وقت تو پشیمونی که اومدی ؟

_ دست خودم که نیست،دلم هیچ جا آروم نمی گیره.

_ سعی کن به گذشته ها فکر نکنی، اینطوری خیلی بهتره …راستی لاله!تو فکر میکنی که سهیل چه شکلی شده؟

لاله شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت :نمی دونم!

_ اگه شبیه برادراش باشه که خوبه می شه تحملش کرد.

لاله لبخندی زد و به طرف پنجره برگشت و به ساختمان های بزرگ شهر چشم دوخت. فریده که فهمید او از صحبت کردن خسته شده ،بلند شد و به طرف دایی اش رفت و گفت:

دایی جان بهتره یه کمی استراحت کنین ،اینطوری که خیلی خسته می شین.

سپیده و ستاره با شنیدن این حرف نگاهی به هم انداختند و خواستند برای چاپلوسی حرفی بزنند که آقای مقدم گفت :

آخه شماها که نمیدونید من چقدر خوشحالم !این مسافری که داره میاد برای من عزیزترینه!

ستاره با لحن پر عشوه ی همیشگی اش گفت :البته که می دونیم عموجون،چون خود ما هم به اندازه ی شما خوحالیم .

سپیده در ادامه ی صحبت خواهرش گفت :

راست میگه عمو!به خدا ما هم از خوشحالی نمی دونیم چه کار کنیم.

آقای مقدم لبخندی زد و گفت :

بعد از هفت سال بالاخره پسرم رو میبینم ،هفت سال مدت کمی نیست خودش یه عمره.

فرید کنار چرخ دایی ،روی پاهایش نشست و گفت :پس خودتون رو زیاد خسته نکنین تا بتونین بعد از این همه مدت کنارش باشید و از دیدنش لذت ببرید .

به دنبال این حرف او ،باز هم سپیده و ستاره شروع به پر حرفی کردند .اما آقای مقدم چشم به نقطه ای دیگر دوخته بود و به نظر می آمد حرفهای آنهارا نمیشنود.

فریده که از پرحرفی این دو خواهر خسته شده بود برای تمام کردن وراجی آن ها سربلند کرد تا حرفی بزند که متوجه نگاه نگران و پرتردید آقای مقدم شد.برگشت و به انتداد نگاه او چشم دوخت و لاله را دید.

آقای مقدم نفس عمیقی کشید و آهسته گفت :

من نمی دونم این دختر کی می خواد غمهاش رو فراموش کنه.

نگاه دو خواهر هم به سوی لاله برگشت ،فریده گفت : ادامه در قسمت بعد

 

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد