کیش خوب همانند فوتبال خوب است، حرف نمی زند ، عمل می کند.
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » داستان های کوتاه » پندها و حکمت ها » حکایت کریستف کلمب و تخم مرغ
حکایت کریستف کلمب و تخم مرغ

حکایت کریستف کلمب و تخم مرغ

دو حکایت زیر در مورد موفقیت است .

وقتی کریستف کلمب، از سفر معروف و پرماجرایش برگشت، ملکه‌ی اسپانیا به افتخارش مهمانی مفصلی ترتیب داد.

حکایت کریستف کلمب و تخم مرغ

حکایت کریستف کلمب و تخم مرغ

درباریان که سر میز ناهار حاضر بودند با تمسخر گفتند: کاری که تو کرده‌ای هیچ‌کار مهمی نیست. ما نیز همه می‌دانستیم که زمین گرد است و از هر سویی بروی و به رفتن ادامه دهی، از آن سوی دیگرش برمی‌گردی.

ملکه‌ی اسپانیا پاسخ را از کریستف کلمب خواست، کریستف تخم مرغی را از سر میز برداشت و به شخص کناری خود داد و گفت: این را بر قاعده بنشان !
او نتوانست. تخم مرغ دست به دست مجلس را دور زد و از راست ایستادن و بر قاعده نشستن ابا کرد.

گفتند: تو خودت اگر می‌توانی این کار را بکن! کریستف ته تخم‌مرغ را بر سطح میز کوبید، ته آن شکست و تخم مرغ به حالت ایستاده ایستاد.

همگی زدند زیر خنده که ما هم این را می‌دانستیم. گفت: آری شاید می‌دانستید اما انجام ندادید، من می‌دانستم و عمل کردم.

زندگی پر است پر آدم هایی که می‌گویند من هم می‌توانم فلان کار را انجام دهم فلان جور باشم و…
اما فقط تعداد اندکی عمل می‌کنند، و موفق می‌شوند!

 


 

♦️داستـان کـوتاه انگیزشی ♦️

??راکفلر چگونه ثروتمند شد؟??

?از دیوید راکفلر میلیاردر پرسیدند چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟
?گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.
?گفتند چگونه؟
?گفت من بیکار بودم.

گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره یک منزل نقلی را داشته باشم. چون از طرف خدا اقدامی انجام نشد، خودم دست بکار شدم و به خدا گفتم: خدایا تو به این نیازهای کوچک رسیدگی نکن. من خودم کار پیدا میکنم. تو فقط حقوقم را افزایش بده.

کاری در راه آهن پیدا کردم، کارگری. در کوره لوکوموتیو ذغال سنگ می ریختم. اما حقوق اش اندک بود.

به خدا گفتم تو سرت شلوغ است و کارهای مهم تری داری. تو خانه نقلی مناسبی برایم پیدا کن و من تلاش ام را بیشتر میکنم و بیشتر کار میکنم تا درآمد بیشتری کسب کنم.

پس از پیاده شدن از قطار، به ذغال فروشی پرداختم. اندکی درآمدم اضافه شد ولی از خانه نقلی خبری نشد.

گفتم خدایا میدانم خانه نقلی پیدا کردن در مقام و شأن تو نیست. من خودم آن را پیدا میکنم. در عوض تو شریک زندگی مرا پیدا کن.
اگر میخواستم منتظر خدا بشوم هنوز هم مجرد بودم. پس دختر مناسبی پیدا کردم و با او دوست،و سپس نامزد شدیم و ازدواج کردیم.
هرچه را از خدا خواستم، به نوعی به من گفت، خودت میتوانی، پس زحمت آن را به دوش من نیانداز و روی پای خودت بایست.

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد