اگر صخره در مسیر رود نبود ،رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » داستان های کوتاه » پندها و حکمت ها » حکایت وصیت‌نامه غیرنقدی
حکایت وصیت‌نامه غیرنقدی

حکایت وصیت‌نامه غیرنقدی

حکایت های پند آموز

elderlycarpenter

♦️شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت : گوش کن ! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم . دوستی به تازگی در مورد تو می گفت . همسایه حرف او را قطع کرد و گفت : قبل از اینکه تعریف کنی ، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یا نه ؟

– کدام سه صافی ؟

– اول از میان صافی واقعیت . آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد ؟

– نه من فقط آن را شنیده ام . شخصی آن را برایم تعریف کرده است .

– سری تکان داد و گفت : پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای . مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی ، حتی اگر واقعیت نداشته باشد ، باعث خوشحالیم می شود .

بقیه ادامه مطلب

– دوست عزیز فکر نکنم تو را خوشحال کند .

– پس اگر مرا خوشحال نمی کند حتما از صافی سوم ، یعنی فایده ، رد شده است . آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی ، برایم مفید است و به دردم می خورد ؟

– نه ، به هیچ وجه !

– همسایه گفت : پس اگر این حرف ، نه واقعیت دارد ، نه خوشحال کننده است و نه مفید ، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی ! !


 

وصیت‌نامه غیرنقدی

مردی که همه زندگی اش را وقف کار و پول درآوردن کرده بود و هر جا که پای پول خرج کردن در میان بود خساست خودش را نشان می‌داد، وقتی در بستر بیماری بود و قبل از مرگ، به همسرش گفت: «خوب گوش کن! از تو می‌خواهم وقتی مُردم، همه پول‌هایم را در تابوتم بگذاری!» مرد از دنیا رفت و او را در تابوت قرار دادند. همسرش در مراسم کنار دوستش نشسته بود. وقتی مراسم به پایان رسید و خواستند که تابوت را دفن کنند، زن گفت: «لطفاً کمی صبر کنید.» زن در حالی که جعبه‌ای در دست داشت به تابوت نزدیک شد و آن را در تابوت قرار داد.
دوست زن گفت: «امیدوارم آنقدر دیوانه نباشی که همه پول‌ها را درون تابوت گذاشته باشی!» زن گفت: «چرا گذاشتم! من بهش قول داده بودم. حالا نمی‌توانم به قول خودم پشت کنم.» دوستش با تعجب پرسید: «یعنی تو تا آخرین سِنت را درون تابوت قرار دادی؟» زن جواب داد: «بله! من این کار را کردم… اما قبل از آن تمام پول‌ها را در حساب خودم ریختم و برای همسرم چک نوشتم و چک را همراهش دفن کردم!»
مترجم: فاطمه قاسمی


 

✍داستانـــــــــــــــک

? نجار پیر ?

نجار پیری بود که میخواست باز نشسته شود. او به کارفرمایش گفت که میخواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کار فرما از این که دید کارگر خوبش میخواهد کار را ترک کند,ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان اخرین کار,تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد,اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه,از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی,به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار به پایان رسید,کارفرما برای وارسی خانه امد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت:
این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.
نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر میدانست که خانه ای برای خودش میسازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام میداد….
همیشه کارها را برای دیگران طوری انجام دهیم که انگار میخواهیم خودمان از ان استفاده کنیم.

 

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد