هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » داستان های کوتاه » پندها و حکمت ها » حکایت مولانا و میخانه
حکایت مولانا و میخانه

حکایت مولانا و میخانه

bohlool874ituhgh

خواجه اي بود منعم و بخيل!
روزي به مسجد جماعت رفته بود…
از اتفاق، به خاطرش افتاد که: مبادا چراغ بي سرپوش مانده باشد!
زود برخاست و به خانه دويده، کنيزک را بانگ کرد که:
در را مگشا؛ اما سر چراغ را بپوشان تا باد بزر را نخورد…
کنيزک گفت: در را چرا نگشايم؟!!!
گفت: تا پاشنة در خورده نشود!!!!

بقیه ادامه مطلب

حکایت مولانه و میخانه

کنيزک گفت: با چندين تصرف که مي‌کني، از مسجد تا اينجا آمدن را چرا نمي بيني که کفشت پاره مي‌شود….!

گفت: معذور دار! پا برهنه آمدم، اينک کفشها ام در بغل است!!!!
مثنوی معنوی


میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند خدایا کافران را بکش،
مولانا از کنار مسجد رد شد و رفت تا به کلیسایی رسید و دید درانجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند خدایا کافران رابکش.
مولانا رفت تا به در میخانه ای رسید و دید در آنجا خم ها رو به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی…
سپس فرمود: من آنموقع بود که دیدم دین مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند…
آنجا بود که سرود:
“پرستش به مستیست در کیش مهر
برون اند زین حلقه هوشیارها”


حکایت بهلول و قبرستان

?از بهلول پرسیدند درقبرستان چه میکنی؟؟؟

او در جواب گفت:
با جمعی نشسته ام که به من آزار نمیرسانند
حسادت نمی کنند
دروغ نمی گویند
طعنه نمیزنند
خیانت نمی کنند
قضاوت نمی کنند
مرا به یاد سرای آخرت می اندازند
و بالا تر از همه ی اینها اگر از پیششان بروم… پشت سرم بد گویی نمی کنند.

 

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد