خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان. (دکتر علی شریعتی)
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » رمان » دانلود رمان آخرین سنگ صبور
دانلود رمان آخرین سنگ صبور

دانلود رمان آخرین سنگ صبور

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان آخرین سنگ صبور چیه ؟

رئالیسم ؛ اجتماعی

خب رمان آخرین سنگ صبور چند صفحه داره ؟

این رمان انلاین هستش

خلاصه رمان آخرین سنگ صبور

بنام خدا
با تشکر از مدیریت محترم سایت
با دومین رمانم در خدمت شما هستم
این رمان از سه بخش تشکیل شده که بخش اول مربوط به زحمتکش ترین فرد خانواده یعنی پدر و دو بخش باقیمانده مربوط به دو دخترش خواهد بود
رمان ممکن است قدری طولانی شده اما امیدوارم همراهی شما را به دنبال داشته و مرا در این راه تنها نگذارید
زینب میشی ٩۵/۴/٢۴

سنگ صبور
داستانی کاملا حقیقی بدون ذره ای تحریف
مقدمه
من دختر مادری هستم که با گذشت و صبوری و ایثارش ؛
از مادر بودن تراژدیی ساخت تا به همه ی عالم و آدم ثابت کند که مادر موجود خارق العاده ایست که تکرار نشدنی و غیر قابل تقلید است
شنیدن سرگذشت پر پیچ و خم مادر مرا واداشت تا دست به قلم برده و داستان زندگی اش را به رشته ی تحریر درآورم شاید ؛ نسل جدید با زندگی پدرها و مادرها و پدربزرگها و مادربزرگها بیشتر آشنا شده و خواندن این قصه باعث شود تا خانه ی سالمندان قدری خلوت تر از پیش گشته و علت آن همه بدخلقی های پدربزرگانه و مادربزرگانه برای ما ؛ و نسل آینده روشن تر گردد

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان آخرین سنگ صبور چیه ؟

رئالیسم ؛ اجتماعی

خب رمان آخرین سنگ صبور چند صفحه داره ؟

این رمان انلاین هستش

خلاصه رمان آخرین سنگ صبور

بنام خدا
با تشکر از مدیریت محترم سایت
با دومین رمانم در خدمت شما هستم
این رمان از سه بخش تشکیل شده که بخش اول مربوط به زحمتکش ترین فرد خانواده یعنی پدر و دو بخش باقیمانده مربوط به دو دخترش خواهد بود
رمان ممکن است قدری طولانی شده اما امیدوارم همراهی شما را به دنبال داشته و مرا در این راه تنها نگذارید
زینب میشی ٩۵/۴/٢۴

سنگ صبور
داستانی کاملا حقیقی بدون ذره ای تحریف
مقدمه
من دختر مادری هستم که با گذشت و صبوری و ایثارش ؛
از مادر بودن تراژدیی ساخت تا به همه ی عالم و آدم ثابت کند که مادر موجود خارق العاده ایست که تکرار نشدنی و غیر قابل تقلید است
شنیدن سرگذشت پر پیچ و خم مادر مرا واداشت تا دست به قلم برده و داستان زندگی اش را به رشته ی تحریر درآورم شاید ؛ نسل جدید با زندگی پدرها و مادرها و پدربزرگها و مادربزرگها بیشتر آشنا شده و خواندن این قصه باعث شود تا خانه ی سالمندان قدری خلوت تر از پیش گشته و علت آن همه بدخلقی های پدربزرگانه و مادربزرگانه برای ما ؛ و نسل آینده روشن تر گردد

چند صفحه ای اول رمان : آخرین سنگ صبور با هم بخونیم

عرق چینش را با دست روی سر جابجا و آرام آرام با تنی خسته گام برداشت . طنین گامهای خسته اش سکوت کوچه را خدشه دار کرد .
عرق ریزان و رنجور مثل هر روز راه خانه را پیش گرفته و غرق در تفکراتش سلانه سلانه پیش میرفت . آفتاب سوزان چون شلاقی بر تن نحیف او تازیانه میزد و آزردگی اش را از زمانه دو چندان میکرد .
از خم کوچه که گذشت درِ یکی از خانه ها باز شد و مردی شیلنگ به دست بیرون آمد و در حالیکه آب روی پیاده رو می پاشید و خاک را از آن می زدود ؛ با دیدن عباس دست بلند کرد و گفت :
_ یا الله خلیفه ! نخسته بفرما
عباس که از نظر مردم به خلیفه معروف بود در جوابش دستی به تشکر تکان داد و پیش رفت و دستش را زیر آبی که از شلنگ بیرون میریخت گرفت و مشتی از آب خنک را به صورتش زد و گفت :
_ ممنون مشتی جاسم جگرم حال اومد . چقدر هوا گرمه !
_ خواهش میکنم خلیفه عباس ! والا خدا صبرتون بده که با این گرما آتیش تنور رو تحمل میکنید !
عباس مشت دیگری از آب پر کرده و به صورت ریخت و ادامه داد :
_ چه میشه کرد مشتی ؛ زندگیه دیگه ! هر کی یه جور میگذرونه
این را گفت و شیلنگ را به طرف جاسم گرفت و با تشکری از او جدا شد و به راهش ادامه داد
به تازگی پا به چهل سالگی نهاده بود اما جور زمانه ردپایی عمیق از خویش بر چهره اش به جای گذاشته و او را از سنش ده سال پیرتر نشان میداد .
هر روز پیش از سپیده دم از خواب بیدار شده و چند نوبت در روز برای بدست آوردن لقمه ای نان حلال به محل کارش که همان نانوایی قدیمی بود میرفت و با دستهایی که پس از سالها کلنجار رفتن با خمیر بسیار ورزیده شده بودند ؛ خمیر را ورز داده و آماده کرده تا پاسخگوی شکمهای گرسنه ای گردد که به همشهریان و همنوعانش تعلق داشت .
پس از سالها تلاش در نانوایی هنوز شاگرد بود و با درآمد اندکش نمیتوانست برای خانواده اش سرپناهی بخرد و یا مغازه ای اجاره کرده و برای خود به تنهایی کار کند و به همان اتاق اجاره ای صاحبخانه دلخوش داشت چون چاره ای نداشت !
به خانه که نزدیک شد ؛ صدای بچه ها را که به کوچه رسیده بود ؛ شنید
سر و صدای بچه ها خانه را به لرزه انداخته بود . وقتی بچه های همه ی مستاجرها دو به دو با هم جمع میشدند ؛ سر و صدایی بیشتر از یک مهد کودک راه می انداختند . بیش از ده خانوار در یک خانه ی بزرگ و جادار ؛ هر کدام اتاقی را به اجاره گرفته و زندگی میکردند . همه زیر نظر آقای خالقی که از طرف صاحبخانه وکیل و خانه به او سپرده شده بود ؛ زندگی میکردند آقای خالقی هر ماه پول اجاره ی اتاقها را از مستاجر گرفته و به حساب صاحبخانه که خود در فرنگ اقامت داشت واریز میکرد . گر چه خالقی صاحبخانه نبود و خود نیز قدیمی ترین مستاجر به حساب می آمد اما چون از طرف صاحب خانه وکیل بود احساس مسئولیت کرده و گاهی دلسوزتر از دایه شده و به مستاجرهای بیچاره زور میگفت .
همین که عباس از راه رسید با دیدنش پیش آمد و نگاهی به سر تا پایش کرد
عباس دست برد و عرق چین را از سر کم مویش جدا و سلام کرد
آقای خالقی همین که جوابش را داد ، بادی به غبغب انداخت و با غروری کاذب گفت :
_ خلیفه راستش صاحبخونه نامه داده و گفته اتاقش رو خالی کنی اتاقش رو برای یکی از فامیلهاش میخواد باید زودتر اوامرش اجرا بشه
این را گفت و آواری از بدبختی به سر عباس ریخت و رفت
عباس ماند و دنیایی بدبختی !
امروز از صبح گویی بد آورده بود . با شنیدن این خبر حس کرد تمام توانش به تحلیل رفته و نایی برای پا پیش بردن نداشت . با ناتوانی ؛ شکسته تر از پیش قدمی برداشت و به طرف اتاقشان میرفت که ملیحه دوان دوان به طرفش دوید و خودش را به آغوشش رساند و با لحنی کودکانه گفت :
_ سلام آقا جون
عباس با دیدن شوق کودکانه اش ، تمام توانش را در دستش ریخت و او را به آغوش کشاند و همراه ملیحه به اتاق وارد شد .

عباس این روزها اعصاب درستی نداشت . فشار عصبی اش زیاد شده و فکر خانه و خانواده اش او را لای منگنه قرار داده بود . از یک سو نداری و از سوی دیگر خبر تخلیه ی خانه قوز بالا قوز شده و هر چه می اندیشید و دست به هر کاری میزد ؛ نمیشد که نمیشد ! دربدر به دنبال جایی میگشت تا بتواند نقل مکان کند . فرصتی را که صاحبخانه در اختیارش گذاشته ؛ رو به اتمام بود و او هنوز نتوانسته بود جایی مناسب پیدا و اجاره کند . از این همه جایی که دیده بود تنها یک مورد بود که میشد اندکی به آن امیدوار باشد آن هم از حمام اندکی دور و نقل مکان به آنجا کار زهرا را با پنج دختر و مسافری که به همراه داشت ؛ مشکل تر میکرد . دلش میخواست میتوانست سری راحت به بالش نهاده و اندکی استراحت کند اما فکر و خیال لحظه ای تنهایش نمیگذاشت و بگومگوهای بچه گانه ی دخترها روی اعصابش رژه میرفت .
سر و صدای دخترها مانع از استراحتش بود . او که پس از یک روز کاریِ گرم و طاقت فرسا به خانه آمده تا استراحت کند ؛ با دیدن وضع موجود چهره در هم کشید و از کوره در رفت و با صدایی بلند رو به زهرا گفت :
_ این چه وضعشه ؛ خیر سرم اومدم استراحت کنم؟ بلند شو توله هاتو ببر بیرون تا دو دقیقه بشه کپه ی مرگمو بذارم !
زهرا گر چه به بدخلقی هایش عادت داشت اما گاهی حرفهایش را چون نیشی زهرآلود می دید که بر تنش بی هوا می نشست و تا قلبش فرو میرفت .
با دلی گرفته در حالی که بدن سنگینش را به سختی از جا بلند مینمود ؛ برخاست و رو به اشرف دختر بزرگش کرد و گفت :
_ پاشو مادر ملوک و ملیحه رو ببر توی حیاط بازی کنند اینجا نمیذارن پدرت بخوابه
اشرف که تنی پرورده داشت و گویی فرسنگها راه طی کرده و خسته و کوفته از راه رسیده و همیشه نالان از وضع موجود بود ؛ با بی میلی تن چاق و بی مصرفش را تکانی داد و با صدایی که ناراضایتی اش را به خوبی نشان میداد کشدار و بی حوصله گفت :
_ اما ما..ما..ن ملوک که تب داره
زهرا نگاهی به عباس و سپس به اشرف کرد و ادامه داد :
_ ببر زیر سایه ی درختها و همونجا بی صدا با هر دوتاشون بازی کن و پس از مکثی گفت :
_ بذار خودم ملوک رو میارم تو ملیحه رو ببر
عباس که شاهد این گفتگو بود با ته مانده ی عصبانیتش در جا غلتی زد و همانطور که عصبی بادبزن را رو به صورتش تاب میداد ؛ گفت :
_ لازم نکرده تو ببریش ! بذار خودش ببره تو بیا این بادبزن رو بگیر و منو باد بزن تا بتونم بخوابم
زهرا ناچاراً به طرف عباس رفت و بادبزن را از دستش گرفت و اشرف نیز ملوک را روی دوشش نشاند و دست ملیحه را گرفت و به طرف حیاط رفت
هنوز چند دقیقه از رفتن بچه ها نگذشته بود که صدای داد و بیداد اشرف خانه را پر کرد …

با سر و صدای اشرف زهرا بادبزن را رها کرد و سراسیمه به حیاط رفت
_ هوی مگه آزار داری؟
این گفته ی اشرف به منوچهر پسر تخس خالقی بود . پس از گفتن این جمله به طرفش یورش برده و با آن هیکل درشتش ؛ جثه ی نحیف منوچهر که روی سکو جا خوش کرده را از یقه گرفت و از سکو جدا کرد و با عصبانیت رها کرد و پس گردنی محکمی به او زد و ادامه داد : ”
_ ببین چی میگم منوچ ! چون پسر خالقی هستی دلیل نمیشه هر غلطی دلت میخواد بکنی ! به چه جراتی شیلنگ آب رو به خواهر مریضم گرفتی؟ حرف بزن !
دوباره دست برد و این بار تنگ تر از پیش یقه اش را چسبید
زهرا که از دور شاهد جر و بحثشان بود همانطور که تن سنگینش را به زحمت به دنبال خود می کشید ؛ پا تند کرد و به طرف آنها رفت و با صدایی فریادگونه که از آن فاصله به آنها برسد خطاب به اشرف گفت :
_ اشرف چی شده؟ باز منوچهر چه کرده؟
و اشرف که هنوز در حال خط و نشان کشیدن برای منوچهر بود به طرف مادر رو گرداند و با صدایی نگران گفت :
_ مامان این منوچ پررو با شیلنگ ملوک رو خیس کرد !
و با دست به طرف ملوک که زیر سایه ی نخل روی زمین نشسته بود اشاره کرد
_ ببین اونجاست داره مثل گنجشک میلرزه
زهرا که وضع ملوک را دید بی خیال اشرف شد و راهش را به طرف ملوک کج کرد و او را به آغوش کشید در حالیکه پاهایش را با دست دور از شکم برآمده اش گرفته بود .
سریع او را به طرف اتاق برد تا لباسهایش را تعویض کند مبادا حالش بدتر شود !
مادر منوچهر که قدری دیرتر از زهرا متوجه ی اوضاع شده بود با آن لباس تنگ و مینی ژوپش با قِر و اطواری که به هیکل متناسبش میداد و دستی که به طره ی ریخته در پیشانی اش میکشید و آنها را کنار میزد ؛ به طرف اشرف رفت و گفت : اشرف چه خبرته صدات رو کشیدی رو سرت و هوار میکشی؟
اشرف هم شاکی نگاهی به منوچهر که حال از ترس عکس العمل بعدی اشرف سرش را پایین انداخته بود ؛ کرد و رو به مادرش گفت :
_ ببین خاله پسر بی ادبت چیکار کرده؟ خواهرم تب داره و منوچهر بهش آب ریخت و سر تا پاشو خیس کرد
خانم خالقی اهانت اشرف را ندید گرفت و او هم از کار منوچهر جوش آورد و پس گردنی محکمی به پسرش حواله کرد
_ ذلیل مُرده از دست تو چیکار کنم دیوونه ام کردی برو گمشو تو اتاق تا پدرت بیاد به حسابت برسه
منوچهر که اسم پدر برایش یادآور کتک و کمربند بود ؛ مانند تیری از چله ی کمان در رفت و از نظر ناپدید شد
خانم خالقی رو به اشرف کرد و با لحنی ملایم گفت :
_ حالا خواهرت کو؟
_ مامانم بردش تا لباسشو عوض کنه
همین که زهرا وارد اتاق شد با ناراحتی عباس را مخاطب قرار داد
_ بچه رو موش آب کشیده کرده پسر تخس ورپریده !
عباس که امروز را نتوانسته بود استراحت کند در جا نشست و نگاهی به صورت زهرا که از فشار زیاد پوست سفید چون برفش به سرخی گرائیده بود ؛ کرد و در دل آهی کشید و به حالش دل سوزاند و با لحنی مهربان گفت :
_ زهرا دو روز دیگه تحمل کن یه جایی پیدا کردم بد نیست میگن صاحب خونه اش مهربونه فقط یه کم از حموم عمومی دوره دوست ندارم با این وضعت اذیت بشی اگه مشکلی نداری فردا میرم و با صاحبخونه حرف میزنم تا اسبابها رو ببریم
زهرا که از وضع موجود خسته شده بود گل از گلش شکفت و با شادمانی موافقت خودش را اعلام کرد
عباس که شادمانی اش را دید لبخندی به رویش زد

” این روزها بیشتر اوقاتم با خاطرات پدربزرگ سپری میشد . حال می فهمیدم پدربزرگ چه روزهای سختی را با مشقت و نداری گذرانده است . لحظه ای که مادر را بیکار می دیدم ، با شوق قلم و کاغذم را برداشته و از او در مورد خاطرات کودکی اش می پرسیدم . او نیز زوایای ذهنش را زیر و رویی کرده و آهی می کشید و شروع به سخن گفتن میکرد .”
عباس امروز بااجازه ی رحیم نانوا ساعتی زودتر دست از کار کشید و به طرف بازار حرکت کرد . صدای کشیده شدن گیوه های کهنه اش بر روی زمین در هیاهوی کودکان شهر گم میشد .
عباس عرق ریزان به بازارِ کاوه وارد و یکسره به سراغ گاراژ محمد علی رفت و با پرداخت ده شاهی گاری از او به امانت گرفت . گر چه تا خانه مسافت زیادی بود اما او با امید گاری را به طرف جلو حرکت میداد .
دو ساعتی طول کشید تا به خانه رسید اما ذوق و شوق نقل مکان به خانه ای که صاحب خانه ای مهربان داشت ، باعث میشد تا خستگی را به تن حس نکند و بی وقفه به کارش ادامه دهد .
به محض رسیدن به منزل زهرا را با صدایی بلند صدا کرد .
_ زهرا ، زهرا ! بیا گاری رو آوردم
زهرا با شنیدن صدای عباس به حیاط آمد . او که از روز قبل وسائل را جمع کرده و منتظر رسیدن عباس بود ، چراغ نفتی را به دست اشرف داد تا به حیاط بیاورد . دختران هر کدام به نوبه ی خود یکی از وسائل را بدست گرفتند و به طرف پدر حرکت کردند تا آنها را یکی یکی روی گاری گذاشته و آماده ی حرکت به منزل نو گردند .
در این بین اشرف و شوکت که بزرگتر بودند ، بیشتر کمک کرده و عطیه و ملوک و ملیحه که کودکانی خردسال بودند ، بیشتر از پیش دست و پا گیر شده و بهانه هایی میگرفتند .
تمام وسائل عباس از انگشتان هر دو دست بالاتر نمیرفتند . یک گلیم و چند تشک رنگ و رو رفته و یک صندوق یخی و یک چراغ نفتی و چند تکه ظرف و ظروف مس تمام دارایی اش بود که در کمتر از یکساعت روی گاری چیده و آماده ی حرکت شدند .
همسایه ها با دیدن اسباب کشی همه سر از اتاقها بیرون آوردند و یک به یک با آنها خداحافظی کرده و باز به اتاقهایشان بازگشتند .
عباس با ته مانده ی پولی که برایش باقی مانده بود با خالقی تسویه کرده و همراه خانواده اش راهی شد .
ملوک و عطیه و ملیحه را کنار وسائل روی گاری نشاند و گاری را حرکت داد . بچه ها با هر تکان گاری کودکانه میخندیدند و با هر لبخند گل شادی را بر لب پدر و مادر می نشاندند .
صدای چرخهای خسته ی گاری با بهم خوردن ظرف و ظروف درهم آمیخته و در کوچه و محله پیچیده بود .
به محله ی جدید وارد شده بودند اما هنوز تا منزل راه باقی بود .
عباس که تا به حال ساکت بود ناگهان انگشت اشاره ای به روبرو کشید و گفت :
_ ببین زهرا حموم اینجاست . نشونش کن تا گمش نکنی حالا از راه میون بُر می برمتون که راه رو یاد بگیری
زهرا که با طرز نگاهش نشان میداد سعی دارد آدرس را بخاطر بسپارد گفت :
_ نگران نباش ما که هر روز از حموم استفاده نمی کنیم ! هفته ای یه روز به دردسرش می ارزه
این را گفت و با یک دست آهسته فشاری به دسته ی گاری وارد کرد تا به عباس در حمل گاری کمک کرده باشد .
سرانجام پس از پیاده روی طولانی به مقصد رسیدند و عباس گاری را نگهداشت تا در را به صدا درآورد .

دو ماهی از اسباب کشی گذشت . عباس در نانوایی محله جا افتاده و به همان نام صدایش میکردند . شاید دلیل اینکه خلیفه صدایش میکردند ؛ همان کارش بود .
طبق معمول هر روز پیش از سپیده صبح در محل کارش حاضر میشد و ظهر به همان روال گذشته برای ادای نماز به مسجد محل میرفت . شاید همسن و سالهایش ساعتهایی از روزشان را در کاباره های شهر میگذراندند اما او اهلش نبود . حتی دخترهای بزرگ و زهرا را اجازه نمیداد تا چون زنان دیگر با مینی ژوپ و پاهایی برهنه در انظار دیده شوند .
درست است عباس عبوس و بدخلق بود اما خصلتهای خوبی نیز داشت که در هر کسی پیدا نمیشد .
با اینکه آرزوی پسردار شدن را در سر میپروراند اما هیچگاه ناشکری و کفر خدا را برای داشتن این همه دختر بر زبان نمیراند . همیشه و در همه حال سپاسگزار و لب به شکر خدای متعال داشت .
نمازش را سر وقت ادا میکرد و با اینکه هیچ تبلیغی برای دین وجود نداشت اما هر سال ماه رمضان را دوست داشت تا در کنار حرم امام رضا (ع) بگذراند و این یکی از آرزوهای مانده بر دلش بود . میدانست که سرانجام یک روز این آرزویش را عملی خواهد کرد .
***
عباس طی اقدامی ناگهانی شوکت دختر دومش را با اینکه نُه سال بیشتر نداشت با خود به بازار عبدالحمید برد تا در آنجا عربی دوزی را نزد خیاطان مرد که آن زمان لباسهای زنانه را نیز میدوختند فرا گرفته و از این طریق کمکی به اقتصاد خانه کند .
شوکت که از هوش سرشاری برخوردار بود ؛ طی چند روز آموزش ؛ این نوع دوخت را یاد گرفته و در کنار راسته دوزیهایی که با چرخ خیاطی مارشال قدیمی مادر انجام میداد ؛ را انجام داد و خیاط که از کار او راضی به نظر میرسید ؛ سفارشهای بیشتری به او میداد و در ازای هر دوخت به او ۲ ریال پرداخت میکرد .
گر چه زهرا و شوکت و به ندرت اشرف در منزل نو کاری چون پاکت زنی را آغاز کرده بودند و با درآمد ناچیزشان کاری از پیش نمیبردند اما باز بهتر از بیکاری بود . پاکت زنی را عباس به آنها آموخته بود . برگه های کاغذ کاهی ضخیم را به همراه پودری به نام سیریش از عطار میگرفت و قدری آب به پودر اضافه کرده تا از آن چسب مخصوصی آماده شود و هر بُرش کاغذ را از کنار و پایین در اندازه های مختلف با سیریش می چسباندند و به مغازه ها و گاریهای فروش میوه میفروختند تا فروشنده نیز میوه را درون آن پاکت به مشتری بفروشد در ازای هر صد پاکت ۲ تومان به آنها تعلق میگرفت که کلی شادمانی به دنبال داشت و بچه ها با شوق همگی کمک میکردند حتی کوچکترین فرد که ملیحه بود نیز کودکانه کمکهایی میکرد .
حال که زندگی چهره ی بهتری از خود نشان میداد می بایست نهایت استفاده را میکردند .
از طرفی پاکت زنی و از طرف دیگر راسته دوزی و عربی دوزیِ شوکت کمک خرج خانه شد .
شوکت که خود بخاطر آرامی و ساکتی اش و قیافه ی متمایزش با دیگر خواهرها عزیزدردانه ی پدر بود با این کار عزیزتر هم شد . پوست سفید و چشمان سبز شوکت که به چشمان آبی مادر شبیه بود او را متمایز کرده و حال با اینکار نور چشمی پدر و مادر نیز شد .

________________________________________________________________________

بازار عبدالحمید = بازاری مخصوص عرب زبانهای خوزستان که بنام آخرین و کوچکترین پسر حکمران اهواز لقب گرفته بود

عربی دوزی = نوعی دوخت در لباس که از چرخکاریهای پیاپی و دوخت زیاد با نخی زری دوزی میشد

منزل نو صاحب خانه ای مهربان داشت و یکی از دلایل مهم مهربانی اش این بود که اکثر مستاجرهایش دخترها و پسرهای خود صاحبخانه بودند و این یک مزیت برای مستاجرهای غریبه ای چون عباس و خانواده اش به شمار میرفت که به ندرت پا به آن خانه میگذاشتند . زیرا با این تفاسیر جنگ و جدلی بین مستاجرها پیش نمی آمد و همه در صلح و صفا زندگی کرده و به نوعی همه احترام یکدیگر را داشتند .
عباس تصمیم گرفت حال که زندگی روالی عادی پیدا کرده و اندکی بهتر شده سر و سامانی به آن داده و قدری به خانواده و بچه ها برسد . هفته ای یکبار بقچه ای آماده میکردند و بساط چای و فلاسک را چیده و هر کدام از بچه ها وسیله ای بدست گرفته و آنها را تا پارک “سه دختر ” یا با پای پیاده و گاهی هم با اتوبوس برای گردش و تفریح میبرد تا ساعتی را خوش بوده و خستگی یک هفته را از تن بیرون کنند و زهرا نیز پنجشنبه ها به نیت اموات پلویی آماده میکرد و با ماست میخوردند تا هم جبران یک هفته اشکنه و تلیت آب دوغ خیار و تلیت آب انار خوردن را کرده و هم خیری از خانه به امواتشان برسد . گر چه آه در بساط نداشتند اما با این نداری هم سعی میکردند زندگی کنند نه اینکه به زور نفس کشیده و طعم زندگی را نچشند .
پنجشنبه ها به عبارتی روز عید بچه ها محسوب میشد . چرا که هم برنامه ی پارک و تفریح را داشتند و هم در راه بازگشت عباس ظرفی بدست آقا یدالله کله پز میداد و قدری کله پاچه گرفته و با خود بهمراه می آوردند و شام شب نیز اینگونه ردیف میشد . پیاده روی تا پارک هم که فاصله ی کمی تا خانه نداشت نیز ؛ نوعی تفریح به حساب می آمد و بچه ها همه جز اشرف با شوق این مسافت را طی مینمودند که همیشه از همه چیز نالان بود و زبان به شکوه باز میکرد و مراعات حال پدر و مادر را نمیکرد .
و شب که فردایش جمعه بود و تعطیل ؛ عباس بچه ها را دور خودش جمع میکرد و از قصه های قدیمی که مادرش برای خودشان تعریف میکرد برای دخترها میگفت و آنها نیز با شوق گوش میکردند و آنقدر پا پیچ پدر میشدند تا شب بعد پدر باقی قصه را برایشان بازگو کند و جالب اینکه هر شب جای حساس قصه ؛ داستان را به پایان میرسانید و اگر بچه ها التماس هم کرده برایشان نمی گفت و در عوض میگفت : بماند ! و این بماند معنی زیادی میداد . یکی از معنی هایش این بود که بروید و بخوابید تا باقی قصه را فردا شب بگویم .
بچه ها نیز به این روال عادت کردند و روز را با شوق و نیرویی جدید کار میکردند و به انتظار شب میماندند تا پدر آمده و شام خورده و باقی قصه ای چون چهل گیسو و ملک محمد را تعریف کند .

از صبح زود پس از خوردن صبحانه که عباس برای پخت پیش از ظهر به نانوایی میرفت شوکت را نیز با خود همراه برد تا با هم به بازار عبدالحمید رفته و سفارش های آماده شده اش را تحویل خیاط داده و سفارش نو بگیرند زیرا خیاط بواسطه ی عباس به شوکت سفارش میداد .
آنها که رفتند ؛ زهرا حس کرد درد در تمام بدنش می پیچد و هر چه بی خیالش شده فایده نداشت و گاهی حالش بهتر میشد و گاهی چنان درد امانش را می برید که نفس کشیدن ، حرامش میشد .
با این حال سعی کرد تا در کار کم نگذارد . سفره ی صبحانه را جمع کرد و ظرفها را درون سینی جای داد تا به حیاط برده و با تنها شیر آبی که در آنجا قرار داشت ؛ بشوید زیرا حیاط به آن بزرگی یک شیر آب داشت و هر کدام از مستاجرها که میخواست ظرف یا لباسی بشوید می بایست آنها را به نوبت میگذاشت تا پس از دیگری بشوید . حتی برای قضای حاجت نیز آفتابه به دست ابتدا آفتابه را از این شیر آب کرده و سپس به طرف دستشویی میرفتند . نفیسه زن اکبر آقا پای حوض بود و همانطور که مشغول شستن ظرفها بود سر بلند کرد و با دیدن زهرا که سینی پر از ظرف را در دست داشت ؛ گفت :
_ سلام صبح بخیر مامان اشرف
زهرا نیز با خوشرویی صبح بخیری گفت و سینی ظرفهایش را زمین گذاشت تا بعد از نفیسه به حیاط آمده و آنها را بشوید و باز به اتاق خزید .
او که حالش متغیّر بود و لحظه به لحظه دردش فزونتر میشد ؛ ترجیح داد تا هنگامی که نوبت به او میرسد در اتاق بماند .
ناله ای ضعیف از حنجره اش بیرون آمد و دستش را به شکم فشرد شاید بتواند اندکی از درد بکاهد اما بیهوده بود و نه تنها درد کاسته نشد بلکه حالش بدتر نیز شد . به دیوار تکیه داد و آهسته ناله میکرد . نفیسه خانم کارش را به اتمام رساند و به در اتاق آمد تا او را صدا کرده که کارش را انجام دهد .
چند بار با صدایی رسا از پشت در صدا زد .
_ مامان اشرف ، مامان اشرف !
و چون صدایی نشنید پایی جلوتر آمده و دوباره او را صدا زد که صدای ضعیفی به گوشش رسید . یا اللهی گفت و وارد اتاق شد . از آنچه دید رنگش پرید . زهرا با رنگ و رویی پریده گوشه ی اتاق تکیه بر دیوار زده و ناله میکرد . نفیسه خانم هراسان بسوی او دوید و همانگونه که صلوات میفرستاد ؛ در صورتش فوت کرد و با چشم به اطراف اتاق صندوق یخی را دید و سریع لیوانی از آن آب کرد و جرعه ای به او خورانید . زهرا با ولع آب را قورت داد و نفسی تازه کرد . سپس نفیسه خانم کمک کرد تا او به آرامی در گوشه ای دراز بکشد و خود دوان دوان با گفتن زود برمیگردم از اتاق خارج شد .
به در اتاق خانم سفیدکار صاحبخانه رفت و با عجله گفت :
_ مامان مرزبان ؛ مامان مرزبان برو پیش مامان اشرف تا من برم دنبال حلیمه خانم ، زود میام
با رفتن نفیسه بچه ها یکی یکی بیدار شده و به دور مادر حلقه زدند .
خانم سفیدکار پس از رفتن نفیسه نزد زهرا رفت و حال و روزش را دید و حال جوشانده ی پونه ای آماده کرده و توی فنجان ریخت و به طرف اتاق زهرا به راه افتاد

___________________________________________________________________

در قدیم در بعضی شهرها خانم خانه را به نام پسر بزرگ آن خانه صدا میکردند و اگر آن زن پسر نداشت به نام فرزند بزرگ خوانده میشد و حال همه زهرا را به مامان اشرف شناخته و صدا میکردند

  1. خانه ی حلیمه خاتون قابله را میدانست . بارها و بارها به آنجا رفته و این بار نیز دوان دوان با نفسهایی بریده بریده خود را به خانه ی آنها رساند . وقتی حلیمه خاتون در را به روی او باز کرد ؛ نفیسه خانم نفس زنان سلامی کرد و گفت :
    _ حلیمه خاتون زود خوتون رو برسونید زه …را .. زهرا … خانم حالش بَده !
    حلیمه که سنی از او گذشته و در این زمینه تجربه ی زیادی داشت ؛ بدون عجله و با خونسردی لب از لب گشود و گفت :
    _ دخترم صبر کن آبی برات بیارم گلویی تازه کن بعد با هم میریم .
    نفیسه نفسی تازه کرد و دستی به موهای آشفته اش کشید و آنها را از صورتش کنار زد و منتظر ماند تا حلیمه خاتون برگردد .
    لحظه ای بعد او لیوان به دست در آستانه ی در ظاهر شد
    _ بخور دخترم تا نفست جا بیاد
    نفیسه لیوان را از دستش گرفت و با گفتن بسم الله ؛ آب را لاجرعه سر کشید و لیوان خالی را با تشکری به حلیمه برگرداند .
    حلیمه آن را کنار دیوار داخل حیاط گذاشت و در را بست و به دنبال نفیسه به راه افتاد .
    مقداری از راه را پیمودند که حلیمه خاتون نفس زنان گفت :
    – دخترم از نفس افتادم ! من که نمیتونم پا به پای تو بدوم ملاحظه ی منِ پیرزن رو هم بکن !
    نفیسه از شدت قدمهایش کاست و گفت :
    _ معذرت میخوام آخه خیلی نگران زهرا خانمم !
    _ میدونم دخترم اما دیگه راهی نمونده نگران نباش میرسیم حالا !
    نفیسه همانطور که آرامتر قدم برمیداشت تا پا به پای حلیمه شود ؛ نیم نگاهی به او کرد و سپس چشم گرداند و گفت :
    _ دلم به حالش میسوزه آخه بنده خدا انگار هیچکی رو نداره ! الان دو ماه بیشتره که اینجا اومدن اما کسی سراغش نیومده ! اون هم از اخلاق بد خلیفه خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه که چقدر مغرور و یک دندس !
    حلیمه که گویی با حرفهای نفیسه بیاد شوهر خدابیامرز خودش افتاده بود ؛ آهی کشید و گفت :
    _ هر کی یه قسمت و سرنوشتی داره ننه ! این بنده خدا هم این شده قسمتش ! نمیشه قضاوت بی جا کرد ما که از زندگیش چیزی نمیدونیم خدا بهتر میدونه
    در این هنگام به منزل رسیدند . نفیسه گامی جلوتر برداشت و در را باز و با گفتن یا الله هر دو وارد شدند .
    نفیسه پا تند کرد و خودش را به اتاق زهرا رساند . رو به اشرف کرد و گفت :
    _ خاله پاشو خواهرات رو ببر بیرون تا مامان براتون نی نی بیاره
    اشرف با خونسردی از جا بلند شد و با بی میلی دست ملوک را گرفت و عطیه هم ملیحه را به آغوش کشید و از اتاق خارج شدند .
    سر تا پای زهرا عرق کرده و از درد مینالید . دم نوش پونه ی خانم سفیدکار اثر خود را گذاشته و درد زهرا را بیشتر نموده بود .
    به دستور حلیمه خاتون آب گرم و پارچه ای تمیز آماده شد و چند دقیقه بعد صدای نوزادی نورسیده در فضای خانه پیچید .

    م . میشی, ‏۲۰/۸/۱۶
    #۱۰
    dorna._.18, لیلی تکلیمی, sayi.te و ۲۳ کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. م . میشی

    آفلاین

    م . میشیمدیر تالار ادبیاتعضو کادر مدیریتمدیر تالار ادبیات

    پس از بازگشت از بازار عباس شوکت را با بقچه ی سفارشات راهی خانه و خود از بین راه به نانوایی برگشت .
    همین که وارد نانوایی شد و سلامی کرد ؛ نانوا رویی ترش کرد و به سردی پاسخش را داد .
    عباس که از این برخورد جا خورده بود ؛ در ذهنش به دنبال جوابی بود تا بتواند خود را قانع کند و همانطور با حیرت به انبار رفت و کفشهایش را از پا خارج و دمپایی پوشید و پیش بندش را به کمر بست و نزد نانوا برگشت . نگاهی به چهر ه ی او انداخت که عصبی آردها را با دست روی میز پخش کرد و وردنه را به دست گرفت . عباس هنوز به دنبال علت این رفتار در مخیله اش میگشت که انتظارش به طول نینجامید و نانوا با عصبانیت رو به او کرد و گفت :
    _ هر روز هر روز اجازه ! هر روز هر روز در رفتن از زیر کار و … این که نشد کار کردن ! روز اول اومدی و گفتی اهل تاخیر نیستی و سر وقت محل کار حاضر میشی ! گفتی عیالواری و حرفه ی دیگه ای بلد نیستی و برای یه لقمه نون حلال جون میکنی و راضی نشم تا زن و بچه ات گرسنگی بکشن ! من مادر مرده هم دلم به رحم اومد گفتم سنی ازت گذشته درست نیست شرمنده ی زن و بچه ات بشی و قبول کردم اینجا کار کنی اما نگفتی دستت کجه و از دخل کش میری و …
    نانوا مجال سخن گفتن را از عباس گرفته و مهلت نمیداد تا او نیز لبی تر کند . عباس با چشمهایی از حدقه درآمده و دهنی باز چشم به دهانش دوخته بود و هر لحظه سعی میکرد تا عصبانیتش را فرو خورد که نانوا ادامه داد :
    _ اون مادر بی همه چیز و …
    عباس با شنیدن نام مادرش نتوانست خودش را کنترل کند و به طرف نانوا رفت . دست برد و یقه اش را چسبید و او را از جا کند . نانوا از این عمل ناگهانی زبانش بند آمده و با ترس به چشمهای خون گرفته ی عباس چشم دوخت و صدای دندان قروچه ی او که از خشم به گوشش میرسید ؛ آلارم خطر به مغزش میداد . هنوز فرصت نکرده بود در ذهن اظهار پشیمانی کند که عباس با عصبانیت دستش را بیشتر از پیش به یقه اش فشرد و گفت :
    _ بار آخرت باشه اسم ننه منو به زبون کثیفت میاری یارو ! به خودم توهین کردی و کوچیکم کردی چیزی نگفتم ! بهم تهمت دزدی زدی چیزی بارت نکردم ! اما اجازه نمیدم به ننم انگ بچسبونی ؛ ملتفتی یا ملتفتت کنم؟
    این را گفت و با تشر یقه اش را رها کرد . دمپایی ها را از پا درآورد و گیوه هایش را پوشید و پیش بندش را از کمر باز و ادامه داد :
    _ این خراب شده ارزونی خودت ! خودت بمون و شاگردای دست و دل پاکت ! منم خدایی دارم و اون بالا سری تقاص منو از تو میگیره اگه فکر میکنی من دست توی دخلت بردم حقوقمو بذار به جای اون از آدم گربه کوره ای مثل تو چیزی نمیخوام اما امیدوارم …
    باقی حرفش را نزد و آب دهانش را قورت داد و نگاهی با عصبانیت به سر تا پایش انداخت و راه خود را گرفت و به طرف خانه حرکت کرد .

    هم دلخور بود و هم عصبانی که راه خانه را پیش گرفت . دلخور بود از اینکه چرا روزگار به او لحظه ای آرامش نمیدهد و عصبانی از رفتار نانوا که بدون درک کردن موقعیتش او را به رگبار تهمت و افترا بسته و از هیچ رفتار غیر معقولی دریغ نکرده بود .
    همانطور که پیش میرفت گریزی به خاطراتش زد . با خود اندیشید اگر از فرمان پدر سرپیچی نکرده و با دختری که او برایش در نظر گرفته بود ازدواج میکرد ؛ حال چنین روزگاری نداشت و چه بسا چون برادرش از مال و اموالی چشمگیر برخوردار بود . شُکران برادر بزرگش صاحب تیمچه هایی بود که چندین نفر را به کار گمارده بود .
    کودکان او در رفاه کامل به تکامل رسیده و میرسیدند و طفلان معصوم خودش اینک با چنین وضعی در کنار درس ؛ کار میکردند . گر چه شکایتی از وضع موجود نمیکردند اما مگر میشد به فکر آنان نبود؟ یکی یکی چهره ی زهرا و دخترانش در پیش چشمش مجسم میشد . روزی که زهرا را با آن پوست سفید و گونه های گل انداخته و چشمهای آبی دید ؛ نتوانست چهره ی معصومش را از ذهن خویش بیرون کند و این شد که تصمیم گرفت باقی عمرش را با او سپری سازد و زمانی که با مخالفت پدر و مادرش روبرو گشت و آنها بی کسی زهرا را بهانه کرده و گفتند که در شان آنها نیست ؛ او نیز از زادگاهش کوچ کرده و قسم خورد تا نگذارد چشم پدر و مادرش برای یک لحظه هم که شده به جمال زهرا بیفتد و اینگونه از تمام اقوام فاصله گرفت و زندگی کنونی اش رقمی این چنینی خورد و این شد روز و روزگارش !
    تنها فامیل نزدیک آنها ، برادر تنی زهرا و برادرهای ناتنی اش بودند و البته دخترخاله ی مادر زهرا که حکم خاله اش را داشت و زهرا خاله صدایش میکرد و عباس نیز احترام خاصی برایش قائل بود .
    عرق چینش را با دستهای استخوانی اش از کله ی کچلش قدری جدا کرد و باز به سر برگرداند . دخترانش را یکی پس از دیگری پیش چشم مجسم کرد . دخترانی که شباهت بسیار زیادی به زهرا داشتند و پوست سفید او را به ارث برده و هر کدامشان به نوعی از زیبایی خاصی برخوردار بود . خصوصاً شوکت که چشمهای سبزش یادگار مادر و ملوک چشمهای میشی رنگش یادگار پدر بود . آهی از سینه بیرون داد و خود را روبروی خانه دید . زیر لب گفت :
    _ حالا جواب شکمهای گرسنه شون رو چطوری بدم؟

    ___________________________________________________________

    تیمچه = گاراژی بزرگ که متشکل از چندین مغازه بود . نوع قدیمی از یک پاساژ کنونی

    وقتی چشم باز کرد ، نوزادی شیرین چون عروسک در کنارش آرمیده بود . اندکی در بستر جابجا شد . نه از حلیمه خاتون خبری بود و نه از بچه ها و نه از نفیسه خانم !
    اتاق در سکوتی سکرآور فرو رفته بود . تکیه بر دیوار داد و چشم به نوزاد دوخت و از اینکه از درد طاقت فرسای زایمان راحت شده بود خدا را شکر گفت . خودش را گویی مقصر میدانست و نمیدانست وقتی عباس به خانه برگشت چگونه به او بگوید که نتوانسته این بار نیز او را به آرزویش برساند . از این لحاظ احساس شرمندگی میکرد اما مگر او مقصر واقعی بود؟ جز حکمت خدا در این امر ؛ چیزی را دخیل نمیدانست و با اینکه غمی نهفته در دل داشت اما با نگاهی به چهر ه ی معصوم دخترک زیبایش دوباره خدا را شکر کرد .
    احساس سرما کرد و پتو را بیشتر دور خود پیچید . در این هنگام نفیسه با کاسه ای در دست وارد اتاق شد و به او تبریک گفت .
    لبخندی کم رنگ تحویلش داد و از او تشکر کرده و گفت :
    _ ببخشید تو رو به خدا ؛ امروز تو رو هم از زندگی انداختم .
    نفیسه همانگونه که قاشق را در ظرف میگرداند و محتویاتش را هم میزد و گاهی به آن فوت میکرد ؛ گفت :
    _ من هم مثل خواهرتم اگه ما که همسایه ایم به دادِ هم نرسیم پس کی برسه؟
    بعد در کنار زهرا نشست و قاشقی از محتویات ظرف پر کرده به دهان او نزدیک ساخت و ادامه داد :
    _ بخور زهرا خانم این کاچی رو خودم با دستهای خودم پختم . یه تخم مرغ هم زدم توش تا مقوّی باشه . حلیمه خاتون میگفت خون زیادی ازت رفته باید تقویت بشی .
    زهرا با شرمندگی دهانش را باز نمود و نفیسه قاشق را چون کودکی به دهانش برد . گرمی و شیرینی کاچی جانی تازه در بدنش دواند . حس میکرد مدتهاست خوراکی نخورده . از مرغ بریان شده به دهانش لذیذتر بود . تا نفیسه قاشق را باری دیگر از کاچی پر کند ؛ رو به او کرده و گفت :
    _ نفیسه خانم بچه ها کجا رفتند؟
    _ پیش خانم سفیدکارند . اونها رو برده پیش خودش .
    _ خدا خیرش بده بیوه ی مهربونیه . هیچوقت فکر نمیکردم یه روز صاحبخونه ی مهربونی نصیبم بشه .
    _ اره من چند ساله اینجام بدی ازش ندیدم !
    دوباره دهانش را باز کرد تا قاشقی دیگر از کاچی بخورد . از نفیسه خجالت می کشید . دوست داشت ظرف را از دست او گرفته و خود با آرامش قاشق قاشق به دهان میگذاشت . مدتها بود خوراکشان جز آب دوغ خیار و آب انار و اشکنه غذای دیگری نبود .
    در این هنگام شوهر نفیسه او را صدا کرد . نفیسه با شنیدن صدای همسرش رو به زهرا کرده و ظرف را به طرفش گرفت و گفت :
    _ عجب شانسی داری زهرا خانم ! ببخش من باید برم اما کاری داشتی صدام کن . سعی میکنم کارم رو زود تموم کنم و بهت سر بزنم .
    زهرا که گرسنگی عذابش میداد ؛ لبخندی بر لب نشاند و گفت :
    _ نگران نباش تا همین قدر هم که زحمتت دادم شرمنده ام !
    نفیسه که برای رفتن عجله داشت گفت :
    _ دشمنت شرمنده باشه من که کاری نکردم . مواظب خودت باش
    و رفت تا به شوهرش برسد . زهرا نیز کاسه را به دست گرفت و با لذت شروع به خوردن نمود که صدای گریه ی نوزادش بلند شد .

    بوی زیره و رازیانه فضای خانه را پر ساخته و هر عابری که از خیابان میگذشت ؛ مطمئن میشد که در این خانه زائویی بوده و نورسیده ای چشم به جهان گشوده است .
    اکبر آقا پای حوض نشسته بود تا آبی به صورت بزند ؛ مشتش را از آب پر کرد و بصورت پاشید و با پوفی که هنگام ریختن آب به صورتش از دهان خارج کرد ؛ تمام آبها را به اطراف پخش نمود . همین که از جا بلند شد ؛ عباس را دید که با عجله از در وارد و به طرفش می آمد . قدری درنگ کرد تا عباس به او برسد و برای احوالپرسی پیشقدم شد .
    _ اُغُر بخیر ، خدا قوت خلیفه
    _ سلامت باشی اکبر آقا
    _ قدم نو رسیده مبارک
    عباس با شنیدن جمله ی آخر اکبر ؛ پا تند کرد و بدون اینکه جواب او را بدهد با شوق به طرف اتاق به راه افتاد . مدام جمله ی اکبر آقا توی ذهنش تکرار میشد ” قدم نو رسیده مبارک ” و در این فرصت کوتاه تا به در اتاق رسید هزاران خیال از ذهنش گذشت . بقدری جمله را پیش خود تکرار کرد که فراموش کرد هنوز جواب اکبر آقا را نداده است .
    هجوم فکرهای مختلف به سرش ؛ مجال حرف زدن را از او گرفت .
    یعنی میشه به آرزوم رسیده باشم؟ یعنی میشه منم مثل شکران بابای پسری بشم؟
    هنوز جوابی برای سوالهای ذهنش پیدا نکرده بود که به در اتاق رسید و وارد شد .
    نوزاد کوچکش را به تازگی خوابانده و از جا برخاسته و آهسته آهسته با قدمهایی سنجیده به کارها رسیدگی میکرد . سفره را گسترد تا عباس از راه رسیده و خستگی اش را با لقمه ای نان از تن به درد کند . از صبح بخاطر رفتار عباس دلش آشوب بود که مبادا با شنیدن این خبر بهم ریخته و سر و صدایی راه بیندازد و پیش در و همسایه آبرویش را زیر سوال ببرد . در همین فکر و خیال بود که با ورود عباس به اتاق ؛ آشکارا رنگش پرید و دست و پا شکسته سلام و خسته نباشیدی گفت .
    _ مانده نباشی زن !
    لبخندی محسوس بر لبش دیده میشد که به سراغ نوزاد رفت . پارچه را از صورتش آهسته کنار زد و به چهره ی معصومش نگاهی انداخت و سپس با نگاهی پر از سوال به زهرا خیره شد و سری به علامت اینکه پسره یا دختر ؛ جنباند و منتظر جواب زهرا ماند .
    زهرا که انگار خودش را در این امر مقصر صدرصد میدانست ؛ با شرمندگی سرش را پایین انداخت و به آهستگی که گویی صدایش از ته چاه بالا می آید گفت :
    _ دختره و منتظره تا باباش براش اسمی انتخاب کنه !
    دستهایش بی اختیار بی حس شد و پارچه از دستش رها شده و روی صورت نوزاد نشست .
    تمام رفتارهای بد و توهین های امروز شاطر در پیش چشمش جان گرفت و ناگهان مثل برق گرفته ها از جا بلند شد و خشم بی محابا به صورتش دوید و لپهای تنور سوخته اش پررنگ تر شده و چشمهایش درشت تر از معمول گشت . تُن صدایش بالا رفت و با همان خشم ادامه داد :
    _ من پسر میخواستم تو تمام آرزوهای منو به باد دادی ! دختر زایِ …
    باقی حرفش را نزد بچه ها هر کدام بی صدا به گوشه ای خزیدند . عطیه چنان به خود میلرزید که گویی طولی نخواهد کشید و پس خواهد افتاد . اما ملوک کودکانه به طرفش رفت و به پایش چسبید . با تنفر نگاهی به صورت ملوک انداخت و با دست او را محکم به عقب راند . ملوک عقب عقب رفته و محکم به زمین خورد و صدای گریه اش بلند شد .
    _ تو عُرضه نداری یه پسر بزایی یا این بخت سیاه منه که مثل سایه دنبالم میاد؟
    این را گفت و با عصبانیت به طرف در رفت . دستگیره را در دست گرفت که زهرا با ناراحتی گفت :
    _کجا؟ ناهار نخوردی !
    _ برو بابا ! خودت بخور که جون داشته باشی از این بیشتر دختر بیاری به دخترات غذا بده که …
    باز باقی حرفش را خورد و در را محکم بهم کوفت و از اتاق بیرون رفت .
    صدای داد و هوارش چنان در حیاط پیچیده بود که به گوش همه همسایه ها میرسید . هر کس به نوبه ی خود دلی برای زهرا سوزاند اما کسی جرات پیش آمدن نداشت .
    زهرا که نمیدانست او امروز چه روز سختی را پشت سر گذاشته است و چه به روزش آمده ؛ با زخم زبانهایش بد در خویش شکست . ویران شد و آهش به هوا بلند شده و قطره اشکی از چشمانش سر خورد و به گونه نشست .
    صدای در حیاط که به گوشش رسید مطمئن شد عباس از خانه خارج شده است .

    تا فلکه ی ساعت با پای پیاده پیش رفته بود . چشمش به ساعت بزرگ شهر که افتاد بخود آمد . ساعت ؛ ساعتی مانده به شب را نوید میداد . باور نمیکرد این همه مسافت را طی نموده بدون اینکه خسته شده باشد . خشم و غضبِ درونش گویی نیرویی دو چندان به او بخشیده بود . درشکه ها از کنارش با صدای پای اسبان و شلاق درشکه چی میگذشتند در حالیکه صدای زلم زیمبوهایی که به درشکه ها و اسبها بسته بودند ؛ اعصابش را به بازی میگرفتند .
    تصمیم گرفت به مرقد علی بن مهزیار اهوازی برود و نماز مغرب و عشایش را آنجا ادا کند . شاید در آنجا میتوانست دلش را قدری آرام کند . با اینکه تا پل سیاه راه زیادی و از آنجا تا مرقد ؛ اما تصمیمش قطعی بود . چند شاهی هنوز ته جیبش مانده بود . پس بی درنگ سوار اتوبوس دو طبقه ای شد تا قدری از راه را با اتوبوس طی کند . حال که شاطر عذرش را خواسته و بیکار بود ؛ دلیلی نداشت عجله ای داشته باشد . گر چه گرسنگی آزارش میداد اما حس میکرد به تنهایی نیاز بیشتری دارد تا با این مسئله کنار آید . امروز از صبح بد آورده بود و این همه ناملایمات آن هم همه با هم ضعیفش کرده بود . از آن طرف شغلش را از دست داده و از این طرف آرزویش را بر باد رفته می دید . وقتی به مرقد رسید ؛ یکراست به طرف حبانه ی وسط حیاط رفت و لبی تر کرد . با اینکه از سقاخانه ی شهر آب نوشیده بود اما چون مسیر زیادی را پیاده طی کرده گلویش خشک شده بود .
    لیوانی آب خنک بی وقفه سر کشید و سلامی بر حسین شهید داد و به طرف ضریح به راه افتاد .
    وقتی از صحن مرقد بیرون آمد سبک تر شده بود . گر چه در دوره ای زندگی میکرد که کسی اعتقاد محکم و استواری به دین نداشت ؛ اما او از همان ابتدا که یادش می آمد همین بود و همین ! هیچگاه اعتقاداتش را فدای دنیا نکرد و همیشه سر وقت نمازش را در مسجد میخواند . حتی زمانی که شنید شکران برادرش با سرمایه های هنگفتش در کنار تیمچه های معروفش چندین مسجد ساخته باز از دل خرسند شد و به تربیت پدر و مادرش رحمت فرستاد هر چند دل خوشی از رفتار آنان نداشت .
    شب بود و شط کارون در دل تاریکی می درخشید . نسیم خنکی که از روی رودخانه بلند میشد سوز سردی میشد که به جان میریخت . قایقها از طرفی روی رود این طرف و آن طرف میرفتند و از طرفی دیگر وجود کشتیها بر زیبایی و تلالو این شط بزرگ می افزودند .
    با اینکه ساحلش تنی از خاک بود اما باز دیدنی و جذاب بوده و چشم هر بیننده ای را خیره مینمود .
    قدری کنار رود نشست و به آب خیره شد . سنگهای ریزی از زمین بلند نمود و با ژستی خاص به آب پرت میکرد و سنگ طبقه به طبقه میپرید و پیش میرفت و سپس در آب گم میشد .
    با خود گفت :
    _ نمیشه که شب تا صبح رو بیرون از خونه بگذرونم ! بیچاره زهرا ! مگه اون مقصر بود که من هر چی از دهنم درومد نثارش کردم و اومدم؟
    با این حرف از جا بلند شد و غرق در تفکر به طرف خانه براه افتاد .
    مردان لاابالی مست و سرخوش از ک*اب*اره میترا بیرون میزدند و مستانه آواز سر میدادند و به هر عابری تنه ای میزدند . عباس که شاهد این صحنه ها بود ؛ از خودش شرم داشت تا نام مرد بودنش با نام این مردان همنام شود .
    پا تند کرد تا هر چه زودتر به سراغ زن و بچه هایش برود . از رفتارش پشیمان بود اما محبت کردن را یاد نگرفته و غرور بیجایش مانع از این میشد تا پشیمانی را به چهره بکشاند .

__________________________________________________________________
حبانه = ظرف بزرگ سفالی آبخوری
علی بن مهزیار اهوازی = یکی از فقها و دانشمندان معروف شیعه و از اصحاب امام رضا تا امام حسن عسکری (ع) که در قرن سوم می زیسته
فلکه ساعت = ساعت در سال ۱۳۳۰ از طرف اقلیت ارمنی اهواز به شهر اهدا شده . سازنده ی این بنای یادبود مرحوم آرشاویر ابراهیمیان کارمند شهرداری اهواز بود

زهرا قدری باقلای خشک به اشرف داد و گفت :
_ مامان اشرف اینها رو بگیر بشکون و پستشون رو جدا کن تا پلویی آماده کنم . پنجشنبه است و امشب نباید اموات رو ناامید و دست خالی برگردونیم .
اشرف که طبق معمول از زیر کار کردن در میرفت ؛ رویی ترش کرد و با چهره ای درهم گفت :
_ به من چه ! من نه باقلا پوست میگیرم و نه دست به پلو میزنم ! بده به شوکت انجام بده که نور چشمی خودت و آقامه !
نوزاد کوچولو که باز لباسش را خیس کرده بود ؛ صدای گریه اش را در فضای اتاق پخش نمود .
زهرا همانگونه که ریخت و پاش های بچه ها را از روی زمین جمع میکرد و هر چیز را سر جایش برمیگرداند ؛ به طرف نوزادش رفت و او را از زمین بلند کرده و خود روی زمین نشست و او را روی پایش خواباند و آماده ی شیر دادن به نوزاد زیبایش شد و رو به اشرف کرد . با عصبانیتی که در خود سراغ نداشت گفت :
_ یعنی تو حال و روز منو نمی بینی؟ نمیدونی با این بچه ی کوچیک به اینکار نمیرسم؟ نمیدونم اون مادر صَفر از تو چی دیده که اومده خواستگاری و ول کن ماجرا هم نیست؟
اشرف که بلند شده تا به حیاط برود ؛ حرف مادر را توهینی تلقی کرد و با تغیر به طرف او قدم برداشت . دستش را مشت کرد و به مادرش نشانه رفت . صدای جیغ شوکت دست او را در هوا نگهداشت و از کار خویش بازداشت .
اگر جیغ شوکت نبود چه بسا مادر را مشتی کوبیده و سپس به حیاط میرفت .
اشرف با ناراحتی دستش را پایین انداخت و با چهره ای ترش و عصبانی و لب و لوچه ای برچیده به حیاط رفت .
زهرا آهی سوزناک از سینه بیرون داد و سری به آسمان بلند کرد و زیر لب زمزمه ای کرد و سپس به چهره ی معصوم نوزادش خیره شد که فارغ از غم دنیا مک زده و با تلاش شیر مینوشید .
شوکت دستی به گونه ی مادر کشید و گفت :
_ مامان جون خودم انجام میدم نمیخواد به این اشرف تن لَش کاری بگی . هر کاری داشتی به خودم بگو
مادر نگاه محبت آمیزی به شوکت کرد و گفت :
_ قربونت برم دختر زرنگ و قشنگم .
شوکت از این تعریف مادر قند توی دلش آب شد . به طرف باقلاها رفت و با شوقی که از حرف مادر در دلش جان گرفته بود ؛ هاون را چپه کرد و یکی یکی باقلاها را روی هاون میگذاشت و با دسته ی هاون روی آنها ضربه میزد تا شکسته و پوست را از آنها جدا میکرد .
ملیحه که از ظهر پکر شده و گوشه ای کز کرده بود ؛ حال با داد و فریاد اشرف آشکارا به خود می لرزید . زهرا که از شیر دادن نوزاد فارغ شده بود ؛ او را روی بستر خواباند تا قنداقش را عوض کند اما در این حال گوشه ی چشمش به ملیحه افتاد که چون بیدی لرزان به خود میلرزید .
نوزاد را رها کرد و به سراغ ملیحه رفت .
دست مهری به سرش کشید و او را در آغوش نوازش کرد . بستری پهن نمود و کمک کرد تا دخترکش روی بستر دراز بکشد و ملحفه ای رویش کشید . با نوک انگشتانش ذره ای نمک به دهان ملیحه ریخت تا ترسش از بین برود اما پس از چندی افاقه ای به حال او نکرد .
در دل زهرا آشوب فریاد میکرد . از یک طرف شوهرش از خانه بیرون رفته و از طرفی خود تازه زایمان کرده و از این طرف هم ملیحه !
درمانده بود و به تنهایی این چنین بار سنگینی کمرش را خم میکرد . چاره ای جز تحمل نداشت .
شب شده بود . شام به بچه ها داد و اشرف که میگفت دست به پلو نمیزنه ؛ بیشتر از همه دو لُپی خورد . سپس هر کدام گوشه ای خزیده و به خواب رفتند . خودش با آن همه نگرانی و دلشوره ای که داشت ؛ نتوانسته بود لقمه ای به دهان بگذارد چرا که هنوز عباس برنگشته بود .
دلش هزار راه میرفت . در دل گفت : نکنه عباس دیگه بر نگرده و من و بچه ها رو به امون خدا رها کنه و برای همیشه بره؟
نکنه سر از ک*ا*با*ره و اینجور جاها در بیاره؟
نکنه … هنوز سوالش رو توی ذهن مطرح نکرده بود که در اتاق باز شد و عباس وارد شد .
_ سلام زهرا ؛ قدم نرگس خانمت مبارک باشه

باری دیگر ذوق و شوق در چشمان آسمانی زهرا میهمان شد . متکایی به دیوار زد تا عباس نشسته و بر آن تکیه زند .
عباس پیش از آنکه بنشیند به سراغ نوزاد رفت و پارچه را از صورتش کنار زد و به او خیره شد . صورت زیبایش تماشایی بود .
وقتی عباس نشست ؛ نگاهی از مهر به طفلان معصومش انداخت که هر کدام سویی به خواب رفته بودند و در دل خویش را ملامت کرد و با خود گفت :
_ از فردا سعی میکنم بیشتر هواشون رو داشته باشم . این بیچاره ها چه گناهی کردن که من بیکار شدم ! اینها یه شکم گرسنه دارن که همه ی امیدشون به منه ! اما چیکار کنم؟ چطور به زهرا بگم از فردا بیکارم و خونه نشین؟
همانطور که با خود کلنجار میرفت ؛ چشم از بچه ها گرفت و رو برگرداند که دید زهرا کنارش نشسته و با چشمانی پر از امید و لبخندی پر از مهر به او چشم دوخته !
_ شام هست میخوری برات بیارم؟
_ آره خیلی گرسنه ام ! از ظهر هیچ نخوردم جز آب
زهرا از جا بلند شد و به گوشه ی اتاق که در واقع آشپزخانه ی آنها محسوب میشد ؛ رفت و کبریتی به والور کشید و مقداری از پلو گرم کرد . سپس سفره ای گسترد و به تماشای غذا خوردن همسرش نشست که با ولع غذا را جویده و نجویده قورت میداد .
او که به اخلاق عباس آشنایی کامل داشت و میدانست محال ممکن است با غروری که دارد از رفتارش عذر خواهی کند ؛ و همچنین میدانست همانطور که غرورش زیاد و زبانش تلخ است ولی دلی نرم و رئوف دارد و این بازگشت را به منزله ی پشیمانی او میدانست ؛ کمی این پا و پا کرد و جراتی در خویش ریخت و سپس زبان به سخن گشود و گفت :
_ خوشحالم که برگشتی و خونه رو به هر جای دیگه ترجیح دادی !
عباس که تازه لقمه را در دهان گذاشته و لپهایش در حال ترکیدن بود ؛ قدری از آن را جویده و قورت داد و با اینکه از حرف زدن حین خوردن به شدت بیزار و آن را بی احترامی به حرمت نان و سفره میدانست ؛ اما به خاطر اینکه باز باعث رنجش زهرا نشود رو به او کرد و گفت :
_ همین قلب مهربون تو و دریای چشمهای قشنگت منو برگردوند . من به اندازه ی کافی شرمنده ی تو و بچه ها هستم که نتونستم زندگی از این بهتر براتون فراهم کنم پس دیگه …
زهرا که دید ادای این کلمات برای عباس سخت است و ممکن است باعث شکستن او شود نگذاشت حرفش را تمام کند و به میان حرفش دوید و پاره ای از تعارفات را به گلو ریخت و گفت :
_ من به همینم راضی ام . درسته سخته و خیلی سخت میگذره اما راضی ام به رضای خدا ! همین که تنی سالم به ما بخشیده خدا رو شکر میکنم
عباس بین گفتن و نگفتن مردد بود و سرانجام دل را به دریا زد و لب از هم گشود . در حالی که باز آثاری از خشم صورتش را میپوشاند و بیاد رفتار شاطر خاطرش مکدر شده بود
_ زهرا یه چیزی میخوام بگم نمیدونم چطور بگم !
نگرانی آشکارا به صورت زهرا دوید
_ اتفاقی افتاده؟ چی شده؟
_ این شاطر از خدا بی خبر ؛ چطور بگم… از کار بیکارم کرد و عذرمو خواست
زهرا که گویی لحظه ای خوشی سازگارش نیست و شادی یک ثانیه پیشش زهرش شده بود ؛ دستی به طاق صورت کوبید
_ خدا مرگم بده چرا؟ حرف حسابش چی بود؟
عباس که نگرانی زهرا پریشانش کرد ، صدایش را قدری بالاتر برد تا خشم خود را نسبت به شاطر نشان دهد
_ بی وجدان به مادرم بد و بیراه گفت ! ملتفتی چی میگم؟
آه از نهاد زهرا برآمد و پیش از آنکه سخنی در جواب عباس بگوید ؛ بی تابی و هذیان گفتن ملیحه او را بسوی خود کشاند
صورت ملیحه خیس از عرق شده و هذیان گویان بی تابانه سرش را به این طرف و آن طرف تکان میداد در حالیکه چشمانش بسته بود !

________________________________________________________

والور = نام تجاری نوعی چراغ نفتی خوراک پزی

آخرین ویرایش: ‏۲۸/۹/۱۶
زهرا با عجله قدری آب ولرم کرد و داخل تَشتی ریخت و قاشقی نمک به آن اضافه کرد و پاهای ملیحه را درون آب فرو کرده و ماساژ داد و به این طریق پاشویه اش کرد . سپس پاهایش را درون ملحفه ای رنگ و رو رفته پیچید و زیر پتو جای داد . اندکی بعد هذیان ها و بی تابی های ملیحه کمتر شد . زهرا با محبتی مادرانه عرق از پیشانی دخترش پاک کرد و ملیحه باز به خوابی نسبتاً آرام فرو رفت .
زهرا که آرامش ملیحه را دید تا حدودی خیالش آسوده گشت . بستری برای همسرش گشود تا او نیز استراحت کند .
عباس به بستر رفت اما در جا غلتی زد و رو به زهرا که آماده ی خواب میشد کرد و گفت :
_ زهرا چی شد که یکدفعه به این روز افتاد؟ دیشب که حالش خوب بود !
زهرا آهی از سینه بیرون داد و تمام ماجرای صبح را برایش تعریف کرد اما پیش از آنکه عباس نظری در این رابطه دهد ؛ از فرط خستگی خوابش برد .
زهرا نیز که خستگی زایمان از سویی و خستگی کار روزانه از طرفی دیگر به بدنش فشار آورده بود ؛ بدون آنکه متوجه شود پلکهایش روی هم افتاد اما هنوز از خواب مدهوش نشده بود که با ناله ی ملیحه از خواب پرید . باز تب وجود ملیحه را در کام خویش فرو برده بود .
پارچه ای در آب خیس کرد و پس از آنکه آبش را گرفت ، روی پیشانی اش گذاشت . چندین بار این کار را تکرار کرد تا اینکه باز قدری تب و تاب دخترش فروکش کرد .
پس از اینکه ملیحه به خواب رفت ؛ زهرا دوباره به بستر خزید . از خستگی نایی در بدن نداشت و حال بد دخترش پریشانش کرده بود . پیش از آنکه بتواند اندیشه ای به مخیله اش راه دهد ؛ خواب تن خسته اش را ربود و به سرزمین رویا برد .
نیمه های شب صدای گریه ی نرگس چون سوهانی بر روحش کشیده شد . در بستر غلتی زد اما گویی در این دنیا حضور نداشت تا متوجه ی گریه ی نوزادش شود . باز در جا از این دست به آن دست شد که صدای نرگس دوباره بلندتر از قبل در گوشش طنین انداخت .
تن خسته و کوفته اش را از جا بلند کرد و در بستر نشست . نوزاد را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت . صدای گریه اش ملایم تر شد . به او شیر خورانید و به او رسیدگی کرد . طولی نکشید که نرگس به خوابی شیرین فرو رفت .
از جا برخاست و به سراغ ملیحه رفت . ملیحه پتو را با پا کنار زده بود . پتو را روی دخترش کشید و دستی به پیشانی اش گذاشت . از تب و عرق چند ساعت پیش خبری نبود . خدا را شکر کرد و به ترتیب یکی یکی به سراغ دخترانش رفت . عطیه که کوچکتر از اشرف و شوکت بود ، بیشتر از همه غلت میزد . بطوریکه کاملا در بستر سر و ته شده بود . او را درست خوابانید و رویش را با پتو پوشاند . ملوک که دستش زیر پهلو مانده بود ؛ دستش را رها کرد و او را نیز جابجا کرد و باز به بستر خویش برگشت . نگاهی به همسرش انداخت . پتوی او را نیز تا شانه اش بالا کشید . هنوز تا اذان صبح دو ساعتی باقی مانده بود . ترجیح داد باز قدری بخوابد تا سپیده بدمد .
صبح با صدای اذان ، زن و شوهر بیدار شدند . پس از ادای فریضه ، عباس اشرف و شوکت را بیدار نمود تا به نماز بایستند . زهرا نیز به طرف ملیحه رفت . ملیحه هنوز به همان حالتی که زهرا نیمه شب دیده بود ؛ خوابیده بود و گویی از آن هنگام غلتی نزده .
زهرا با چشمانی پر از تعجب دستی به پیشانی اش زد تا میزان تبش را بسنجد . پیشانی اش سرد بود .
با وحشت مچ دست ملیحه را در دست گرفت . قدری دستش را از زمین بلند کرد اما ناگهان از دستش رها شد و دست ملیحه بی رمق با صدای بدی به زمین افتاد . نگرانی اش بیشتر شد و وحشت زده ملیحه را تکان میداد و لحظه به لحظه بلندتر او را صدا میکرد . عباس نیز هراسان به کنارش آمد . هر چه زهرا او را تکان داد و صدا کرد افاقه ای نکرد . زهرا صورت ملیحه را در میان دستهایش گرفت و التماسش میکرد تا چشمهایش را باز کند اما دیر شده بود ؛ خیلی دیر !!!
بدن دخترک سرد و یخ زده بود . او بی صدا کوچ کرده بود .
زهرا او را رها کرد و چنگ در موها انداخت و بر سر و صورتش زد و از ته دل جیغ کشید . ناله هایش دل سنگ را آب میکرد و در میان ناله هنوز هم التماس میکرد تا ملیحه چشمهایش را باز کند اما فایده نداشت !
صدای ناله و شیون زهرا فضای خانه را پر کرده و همسایه ها همه از این مصیبت خبردار شدند . اما از کسی کاری بر نمی آمد . حتی دلداری دادن نیز در این موقعیت اثری نداشت . داغ دخترک از دست رفته بقدری غافلگیر کننده و سخت و نفسگیر بود که هیچکس باور نداشت او رفته و باز نمیگردد .
در کمتر از چند ساعت جسم بی جان ملیحه در گورستان شهر به خاک سپرده شد و همسایه هایی که آنها را همراهی کرده به خانه بازگشتند .
عباس خود را مسبب این اتفاق میدانست و مدام خود را در دل سرزنش میکرد و میگفت :
_ اگه من اون روز ناشکری خدا رو نمیکردم و نعمتش رو کفر نمیگفتم و به دختر دسته گلی که بهم هدیه کرده بود راضی بودم ؛ حالا ملیحه زنده بود و زهرا هم شاد و خوشحال به زندگیش ادامه میداد . اما حالا هر روز بیشتر از دیروز افسرده و غمگین میشه و ساکت و بی حرف یه گوشه میشینه ! ای خدا منو ببخش مقصر من بودم !
پس از این واقعه زهرا ماند و داغ فرزند . چند هفته گذشت و هنوز نمیتوانست کوچ دخترکش را باور کند . عباس مخفیانه خاله طلا را به خانه دعوت کرده بود تا بتواند همصحبتی برای زهرا گردد شاید اندکی از لاکش بیرون آمده و به اطرافش نظری داشته باشد .
حتی وجود خاله ی مادرش که برایش حکم خاله ی خودش را داشت ؛ نتوانست برای زهرا دلگرم کننده باشد . پدر و مادری نداشت که در چنین مواقعی به آنها پناه ببرد تا پناهش گردند و در این موقعیت حساس غم از دلش بزدایند . از تمام اقوام یک برادر تنی داشت و دو برادر ناتنی ! و از تمام اقوام مادری همین خاله را داشت و دخترانش را ! این تمام اقوامش محسوب میشد
اما او نیز نتوانست کاری از پیش ببرد و وقتی دید نمیتواند مرهمی بر دل زخم خورده ی زهرا باشد ناامید به خانه اش برگشت .
زهرا بهتر از هرکس میدانست مسبب اصلی این اتفاق کسی جز اشرف نیست . اما او نیز دختر بزرگش بود و نمیتوانست نفرینش کند تا آتش دل را خاموش کند چرا که باز دودش به چشم خودش میرفت . به همین منظور در آتش دل میسوخت و دم نمیزد و همین غصه های درونی و خودخوریها باعث شد تا بر شیرش اثری منفی گذاشته و این بار نرگس نوزاد کوچکش تحت الشعاع قرار بگیرد .
در این گیر و دارها بود که مادر صفر دوباره به خواستگاری اشرف آمد .
این بار عباس قاطع تر جواب او را داد .
_ ببین چی میگم ! مامان صفر من احترام زیادی براتون قائلم ؛ اون دفعه خواستگاری کردی جواب رد داده و گفتم دختر به شما نمیدم . نه اینکه ایرادی داشته باشید نه !
میدونم خانواده ی خوبی هستید و خودم صفر رو میشناسم و حتی میدونم با کی نشست و برخاست داره و دوستهاش کیا هستند ! از این بابت میگم که بدونی دروغ نمیگم ! مگه رضا پسر استوار دوست صفر نیست؟
مادر صفر زنی آرام و ساکت و سر بزیر بود و از بار قبل که به خواستگاری آمده ، آشنایی مختصری با رفتار عباس پیدا کرده و حال پیش بینی چنین رفتاری را میکرد . بنابر این سر بلند کرد و ابتدا نگاهی مظلومانه به چهره ی زهرا انداخت و رو به عباس گفت :
_ چرا عباس آقا ! بار قبل هم شما جواب رد دادید اما از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه اگه الان دوباره به خواستگاری اومدم دلیلش اینه که من اشرف رو دوست دارم و اگه شما هم دلیل خودتون رو برای رد خواستگاری بگید ؛ …
سرش را پایین انداخت و با آهی که از سینه بیرون داد ادامه ی حرفش را نزد
عباس زیر لب آهسته استغفراللهی گفت و استکان چای را از جلویش بلند کرد و سر کشید و این پا و آن پایی کرد و حالت نشستنش را تغییر داد و گفت :
_ میخوای لُپ کلام رو بهت بگم؟
و هنوز مادر صفر لب باز نکرده و موافقت خود را اعلام نکرده بود که عباس ادامه داد :
_ مگه صفر پیش شاطر غلام کار نمیکنه؟ مگه شاگرد نونوا نیست؟ من دختر به شاگرد نونوا نمیدم ! خودم کم بدبختی نکشیدم نمیخوام دخترم هم بدبخت بشه والسلام این حرف آخرم بود
این را گفت و از جا بلند شد . مادر صفر نیز از جا برخاست و چادر سفید و رنگ و رو رفته اش را روی سر جابجا کرد و پیش از آنکه عباس از اتاق بیرون برود آهی با دل شکسته بیرون داد و گفت :
_ حرفم رو بشنو و بعد برو
عباس در جا ایستاد و رو به او گرداند و آماده ی شنیدن شد . مادر صفر که او را سرا پا گوش دید ادامه داد :
_ من دخترت رو میخواستم بترس از دلم که با جوابت شکست و آهی که به دلم نشست !
عباس پس از شنیدن حرفهایش با غرور نیشخندی زد و از اتاق بیرون رفت
مادر صفر دست به شانه ی زهرا زد و گفت :
_ ببخش دخترم اگه توی همچین موقعیتی مزاحمت شدم .
زهرا که میدانست دل شکسته بد تاوانی به دنبال دارد و از واقعه پس از آن می ترسید ؛ درصدد دلجویی برآمده گفت :
_ به دل نگیرید . شاید دختری بهتر از اشرف قسمت پسر شما باشه عباس آقا منظور بدی نداره و قصد ناراحت کردنتون رو نداشت . میخواست مخالفت خودش رو اعلام کنه نمیدونست چطور بگه !
مادر صفر گفت :
_ دخترم منم دوست نداشتم دلم بشکنه اما دل که اختیارش دست خود آدم نیست بعضی وقتا یدفعه و بی هوا آوار میشه . مثل دل پسرم که برای دختر شما رفته . حالا چون شاگرد نونواس نباس زن بگیره؟
این را گفت و خداحافظی کرده و از اتاق بیرون آمد و مجالی به زهرا نداد تا از او دلجویی کند .
پس از این اتفاق ؛ دل نگرانی زهرا از آهی که به دنبال خانواده اش افتاده بود ؛ بیشتر شد و هر لحظه منتظر تاوانی بود که میدانست به زودی بر سرشان خواهد آمد . همین امر باعث شد تا بیشتر از قبل در خود فرو رود و غصه هایی جدید به غصه هایش اضافه گردد .
بیکاری عباس از یک طرف ؛ آه مادر صفر از سوی دیگر و محتاج شدن یک خانواده ی چند نفره به درآمد ناچیزی چون پاکت زنی و راسته دوزیهای شوکت ؛ غصه اش را چندین برابر کرد . تمام خرج و مخارج زندگیشان به دوش شوکت افتاده و محتاج دستهای کوچک او و پاکت زنی اعضاء خانواده شده بودند .
پس از این غصه های پیاپی بود که نوزاد از شیر مادر زده شد . زهرا هر چه تلاش کرد نتوانست قطره ای شیر به دهان طفل معصومش بریزد و خیلی ناگهانی و غیر باور نرگس نیز تاب نیاورده و طفل دو ماهه با حلقی خشک از میانشان رفت و دوباره زهرا و عباس عزادار شدند .
درد فراق فرزند از طرفی و درد زنانه اش که هنوز شیرش خشک نشده و نمیتوانست دستانش را به درستی حرکت دهد و با هر حرکت دست ؛ درد در تمام وجودش می پیچید ؛ او را در بستر بیماری انداخته بود . تب و لرزی شدید بر جانش چنبره زده و گاه در آتشی شعله ور میشد و گاه در سرمایی چون زمستان یخ میزد .
عطیه مغموم و غم گرفته گوشه ای کز کرده و میدانست که خواهرانش بر نمیگردند . با نبود نرگس و ملیحه به یکباره تعدادشان کم شده بود .
خاله طلا در این موقع حساس تنهایش نگذاشته و به دیدار زهرا آمده بود . دستی از مهر به سرش کشید و گفت :
_ پاشو خاله جان پاشو عزیزم !
و دست زیر سرش گذاشت و کمک کرد تا در بستر بنشیند
_ پاشو خاله جان من پیش دخترا میمونم . تو با اشرف برو تا گرمابه یه آبی به تنت بزن تا تب از سر و کله ات بره ! اینکه اینجا بخوابی هیچ افاقه ای به حالت نمیکنه
زهرا که توان راه رفتن آن هم با اشرف را نداشت ؛ با بیحالی دستی تکون داد و گفت :
_ نه ، نه ! با اشرف نه !
اشرف که گوشه ای نشسته و در صدد آزار و اذیت عطیه بود ؛ این را شنید . رویی ترش کرد و رو به مادر با لب و لوچه ای برچیده راه حیاط را پیش گرفت .
_ خاله جان نمیتونم خیلی بی حسم
_ پاشو دخترم پاشو ! تا نری و آب گرم به تنت نریزی بهتر نمیشی . پاشو با شوکت برو
شوکت که مشغول دوخت و دوز بود ؛ سر از آن بلند کرد و پا را از پدال زدن نگهداشت تا چرخ خیاطی از حرکت بایستد . از پشت چرخ خیاطی برخاست و به کنار خاله و مادر آمد .
_ مامان بگو چی برات بذارم تو بقچه تا بقچه رو آماده کنم و با هم بریم . خودم کمکت میکنم
زهرا با ناتوانی گفت :
_ لیف و کیسه و صابون و سنگ پا و لباس هم بذار
شوکت رو به خاله کرد و ادامه داد :
_ خاله ؛ مامان بره حموم کنه حالش خوب میشه؟
خاله لبهای باریکش را درون دهن کوچکش جمع کرد و با دستی که بر سر شوکت میکشید گفت :
_ خوبِ خوب که نه ! اما خیلی حالش بهتر میشه خاله
شوکت این را که شنید از جا برخاست و به دنبال دستور مادر رفت تا هر چه سریعتر وسائلی را که احتیاج داشت ؛ مهیا کند .
***
عباس هنوز فکرش درگیر اتفاق صبح بود . باور نمیکرد شاطر برایش پیغام فرستاده و او را باری دیگر به کار دعوت کرده باشد .
اما این بار او زیر بار نرفت و با یادآوری حرفهای ناپسندش خاطرش مکدر شد و با تغیر و همان غرور همیشگی اش رو به فرستاده ی شاطر گفت :
_ برو به شاطرت بگو کور خوندی که من دوباره پامو توی نونواییت بذارم نونوایی ارزونی خودت و محکم در را به روی او بسته بود
حال همانگونه که کوچه به کوچه و خیابان به خیابان به دنبال کار میگشت ؛ این افکار به مغزش هجوم آورده بودند .
این بار بدون هیچ مقدمه ای افکارش او را به سوی حرف مادر صفر کشاند . حرفهای او باری دیگر در ذهنش زنده گشت که :
_ بترس از آه دلم که با حرفت دلم شکست
جرقه ای در مغزش زده شد و با خود گفت :
_ عباس بد کردی بد ! نکنه ملیحه که رفت جواب آه اون بود؟ و هنوز به حلاجی اش نپرداخته بود که در زمین و هوا معلق شد و دنیا پیش چشمش تار و سیاه گشت …
همهمه ای بود و جمعیتی که لحظه به لحظه بیشتر میشد . هر کس چیزی میگفت و نظری میداد .
یکی میخواست از چگونگی ماجرا خبردار شود و دیگری به حال مصدوم دل میسوزاند و توهینی نثار راننده ی بی احتیاط میکرد .
راننده هراسان از ماشین پیاده شد . حسابی ترسیده و رنگ از رخش پریده بود . محکم با دست بر سر کوبید و در حالی که هم شاکی بود و هم از وضع موجود درمانده ؛ با لحنی معترض گفت :
_ بیچاره شدم ! بدبخت شدم ! آخه پدرجان جلوتو نگاه کن ببین پاتو کجا میذاری!
و در همان حال سریع مصدوم را از زمین بلند کرد و روی صندلی عقب نشاند و خود پشت فرمان نشست و به طرف نزدیکترین بیمارستان حرکت کرد .
خونی که روی آسفالت ریخته شده نظرها را به خود جلب میکرد و جمعیتی که در عرض چند ثانیه جمع شده بود ؛ با دور شدن اتومبیل خاطی کم کم پراکنده شد و هر کدام به سویی رفتند
عباس از شدت درد قدرت باز کردن چشمها را نداشت و هر از گاهی صدای ناله اش فضای ماشین را پر میکرد .
راننده گاه به خیابان چشم میدوخت و گاه از آینه چشمی سوی عباس میگرداند و او را مخاطب قرار داده و بر روزگار سیاه خویش لعنت میفرستاد و میگفت :
_ آخه این چه بلای آسمونی بود ! تو یهو از کجا نازل شدی و توی فرق سر من بیچاره نشستی؟!
کم بدبختی داشتم که حالا دنبال دوا و درمون تو هم باشم !
و در حالیکه به جلو خم میشد و سری کج کرده و از شیشه ی جلو به آسمان نگاه میکرد ادامه داد : آخه آ خدا داشتیم؟
و خود در جواب خود سری تکان میداد . میدانست با تقدیر نمی شود جنگید
توقف اتومبیل خبر از رسیدن به بیمارستان میداد . سریع از ماشین پیاده شد و به طرف در ورودی دوید و همراه با دو پرستار و برانکاردی در دستهایشان بازگشت .
عباس را روی برانکارد خواباندند و به طرف اورژانس حرکت کردند .
***
رحمان برادر ناتنی زهرا که از رحیم برادر تنی اش مهر بیشتری نسبت به خواهر داشت و او را چون خواهری از یک مادر و پدر میدانست ؛ به دیدار زهرا آمده بود تا قدری در کنار او و بچه هایش بگذراند .
بچه ها با دیدن دایی خوشحال شدند و از سر و گردنش بالا میرفتند . رحمان که شادی بچه ها شادش میکرد ؛ دست در جیب کرد و به هر کدام از آنها خروس قندی داد . بچه ها با شوق از او گرفته و او را ب*و*س*ه باران نمودند .
شوکت همانگونه که خروس قندی اش را توی دهان جا میداد رو به دایی گفت :
_ دایی رحمان با دوچرخه ات دورمون میدی؟
دایی ملوک را روی پا جابجا کرد و با شیطنت لیسی به خروس قندی اش زد و از خنده ی ملوک و غفلت شوکت استفاده کرده و خروس قندی شوکت را هم از دستش قاپید و در دهان خود گذاشت و گفت :
_ اره دایی چرا نمیدم ! چقد این خروس قندیا خوشمزه ان به به !
شوکت که هاج و واج به قیافه ی شیطون دایی زل زده و حسرت خروس قندی اش را میخورد ؛ به دایی حمله کرد و با خنده به کولش پرید و گفت :
_ حالا که خروس قندی منو خوردی باید رو کولت سوارم کنی و یه دورم کولی بدی
دایی همونطور که سربه سر بچه ها میگذاشت گفت
_ ای به چشم دایی دیگه چی میخوای دختر عباس کچل؟
زهرا با دیدن گل لبخند بر لبهای دخترانش لبخندی زد و سینی چای را مقابل برادر نهاد و در کنارش نشست و از او تشکر کرد .
رحمان رو به زهرا کرد و گفت :
_ خواهر این شوهرت کجاست چرا نمیاد؟
_ باز با قلدری از نونوایی زده بیرون . حالا از صبح رفته دنبال کار و هنوز برنگشته دارم نگرانش میشم یه کم دیر کرده
_ عجبا ! باز هم؟ آخه کی میخواد دست از این غرور بیجاش برداره؟
رحمان این را گفت و از جا برخاست
_ خواهر برام استکانی چای بریز تا من با دوچرخه دخترات رو یه دور بدم و برگردم
__________________________________________________________________
خروس قندی = نوعی آب نبات چوبی به شکل خروس که روی دسته ای چوبی قرار میگرفت
دایی که از چرخاندن بچه ها نفسش بالا نمی آمد قدری کنار زهرا نشست تا هم خستگی در کند و هم چایش را بنوشد
شوکت وقتی این صحنه را دید آهسته که دایی متوجه نشود اشرف و عطیه و ملوک را صدا زد و به آرامی و با اشاره گفت :
_ بچه ها بدوید بریم توی حیاط تا یه چیزی بهتون بگم
دخترها که کنجکاو شده بودند از جا برخاستند و به دنبال شوکت راه افتادند .
_ بچه ها من یه نقشه دارم تا دایی نره و پیشمون بمونه و دوباره باهامون بازی کنه کمکم می کنید؟
عطیه که بی حال و کسل بود با بی حوصلگی گفت :
_ شما برید من نمیتونم من میخوام برم و توی اتاق بشینم
این را گفت و به طرف اتاق برگشت . اما ملوک و اشرف با شوقی همراه با دلهره رو به شوکت کرده و همزمان گفتند :
_ میخوای چیکار کنی؟
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
_ الان بهتون میگم . ملوک تو دم در اتاق وایسا اگه دایی از جاش تکون خورد که خواست توی حیاط بیاد به من و اشرف بگو باشه؟
ملوک سری به علامت مثبت کج کرد و آهسته آهسته قدم برداشت و در آن نقطه که شوکت دستور داده بود ایستاد و با شیطنتی کودکانه ریز خندید
اشرف نیز به دنبال شوکت به طرف دوچرخه ی دایی به راه افتاد .
_ اشرف تو دوچرخه رو نگهدار
_ میخوای چیکار کنی؟
_ هیس حرف نزن حواسم پرت میشه ! چشمت به ملوک باشه اگه اشاره داد که سریع در بریم
_ باشه زود باش تا دایی نیومده
شوکت دست به کار شد و طولی نکشید که صدای پنچر شدن چرخ دوچرخه در حیاط پخش شد .
در همین لحظه خانم سفیدکار از اتاق بیرون اومد و وقتی بچه ها را دور دوچرخه دید گفت :
_ آی شیطونا چیکار می کنید؟
شوکت با صدای خانم صاحبخانه سریع از جا برخاست و رو به اشرف گفت :
_ بدو اشرف در رو
اشرف نیز دوچرخه را رها کرد و هر دو پا به فرار گذاشتند .
خانم سفیدکار که چیزی از ماجرا متوجه نشد ؛ زیر لب زمزمه کرد :
خدا میدونه چه شیطنتی کردن که در رفتن !
رحمان که دید هوا رو به تاریکی میرود و از عباس خبری نشد رو به خواهر گفت :
_ انگار شوهرت حالا حالاها نمیاد من پاشم برم که کار دارم . زنداییت سفارش کرده خرت و پرت براش بگیرم و با خودم ببرم
_ حالا میموندی داداش !
_ باز هم بهتون سر میزنم گفتم که !
همین که رحمان پا در حیاط گذاشت ؛ دوچرخه را روی زمین دید و در حالیکه گیوه هایش را می پوشید گفت :
_ کی دوچرخه رو روی زمین انداخته؟
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
بچه ها با شنیدن این حرف دست بر دهان گرفته و ریز خندیدند و با عجله از تیررس نگاه دایی کنار رفتند
رحمان که حدس میزد کار بچه ها باشد ؛ لبخندی زد و به طرف دوچرخه رفت . اما همین که دوچرخه را از زمین بلند نمود ؛ آه از نهادش برآمد ! یکی از چرخها کاملا پنچر شده و دوچرخه قابل سوار شدن نبود
شوکت آهسته از لای در اتاق دایی را زیر نظر داشت و وقتی چهره ی دایی را آنالیز کرد با ادایی کودکانه گفت :
_ حالا دیگه نمیتونی بری و باید شب پیش ما بمونی و با ما بازی کنی !
این را گفت و منتظر عکس العمل دایی ماند . اما مادر که از شیطنتش عصبانی شده بود ؛ صندلش را از پا خارج و به طرف شوکت نشانه رفت و با همان لحن عصبی در حالیکه لب و لوچه را به دندان میگرفت ؛ گفت :
_ ور پریده این کار تو بود؟ آخه این چه کاری بود که کردی؟
خانم سفیدکار با شنیدن سر و صدا قدری پرده ی آویزان شده ی در اتاق را کنار زد و نگاهی به حیاط انداخت . حال به خرابکاری بچه ها پی میبرد .
دایی به طرف خواهر آمد و دستش را گرفت و گفت :
_ ولش کن خواهر بچه است ! بچه اگه از اینکارا نکنه که بچه نیست ! حالا دوست داشته بیشتر کنارشون بمونم منظور بدی نداشته !
شوکت که از عصبانیت مادر پی به کار اشتباهش برده بود ؛ بی مقدمه زد زیر گریه و گفت :
_ خب دایی میخواست بره ما دوست نداریم بره
دایی دستی از محبت به سرش کشید و گفت :
_ اشکال نداره دایی گریه نکن ! حیف این چشمها نیست که گریه کنی؟ اومدن دوچرخه منو سوار کرده حالا رفتن من سوارش میکنم
و در حالیکه با دست اشک از گونه ی شوکت پاک میکرد ادامه داد :
_ نه دایی؟ حالا من سوارش میکنم
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
شوکت از تصور حرف دایی میان گریه ؛ لبخندی به لب نشاند . همین لبخند باعث رضایت دایی شد . خداحافظی کرد و این بار او جور دوچرخه را کشید و سلانه سلانه دوچرخه را پیش راند و از منزل بیرون آمد .
رحمان که رفت ؛ زهرا به اتاق آمده و بچه ها را بازخواست کرد و وقتی فهمید کار شوکت بوده ؛ با عصبانیت او را کتک زد و گفت :
_ تو فکر دایی و آبروی منو نکردی؟ نگفتی اگه دایی بمونه …
باقی حرفش را نزد و به حیاط رفت . در دل گفت : آخه اگه من از نداری حرف بزنم ؛ بچه ها چه میدونن چی میگم؟ همون بهتر که هیچ نگم !
دل نگرانی زهرا بیش از پیش شده بود و خودخوری میکرد .
_ آخه مرد کجایی؟ نمیگی دل من هزار راه میره؟
در حیاط را باز نمود و سری به کوچه کشید . با اینکه هنوز تاریک نشده بود ؛ اما کوچه خلوت بود . صدای نعمت نفتی سکوت کوچه را شکسته بود . لنگ لنگان راه میرفت و با پای معیوبش کوچه ها را یکی یکی پشت سر میگذاشت . هر از گاهی قیف رنگ و رو رفته اش را از روی گاری بلند نموده و بر لب میگذاشت و با ریتم خاصی درونش فریاد میزد :
_ آی خانمها آی آقایون نعمت اومد بیاین بیرون نفت ببرید . نعمت اگه نباشه ؛ خونه هاتون سرد میشه
زهرا با دست اشاره کرده و او را فرا خواند
نعمت گاری را به طرف او راند . صدای برخورد بشکه های نفت با گاری در محله پیچید و تا زمانی که گاری از حرکت نایستاد صدایش قطع نشد .
_ خسته نباشی آقا نعمت بمون اینجا ما یه بشکه خالی داریم تا برم بیارم
_ مانده نباشی خواهر ! من درخدمتم
نعمت بشکه را پر از نفت کرد و وقتی دید زهرا تنهاست و کمکی ندارد بشکه را برایش داخل حیاط گذاشت و رفت .
زهرا خواست در حیاط را ببندد که ماشینی جلوی در ایستاد و در کمال حیرت عباس را مسافرش دید .

دانلود رمان آخرین سنگ صبور
_________________________________________________________________________
نعمت نفتی = نعمت اله آغاسی خواننده ی معروف شهر معروف به آغاسی که پیش از انقلاب در ک*ا*ب*اره و بعد از انقلاب از کشور خارج و در آنجا به خوانندگی ادامه داد

گویی درد و رنج زهرا پایان نداشت . عباس بازگشت ؛ اما این بار با پایی شکسته و گچ گرفته !
و این زهرا بود که می بایست پرستار او گردد .
عباس با کمک چوبدستی تا اتاق آمده و نشست . بچه ها با بهت و ناراحتی دور او حلقه زده و یکی یکی از حال او می پرسیدند .
_ آقاجون چی شده؟
_کی این بلا رو سرتون آورده؟
_ آقا جون این چیه به پاتون؟
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
عباس که هنوز آثار درد در صورتش هویدا بود ، چهره ای درهم کشید و هنوز لب باز نکرده بود که زهرا وارد شد و گفت :
_ پول راننده رو دادم رفت و رو به عباس ادامه داد :
چه بلایی سرت اومده؟ چطور به این روز افتادی؟ این کی بود که پول بیمارستان رو هم حساب کرده بود؟
عباس با زحمت قدری بدنش را بالاتر کشید و به متکا تکیه زد و گفت :
_ با یه از خدا بی خبر تصادف کردم و فقط به بیمارستان رسوندم . تا دکتر بیاد که پام رو گچ بگیره ؛ اون هم فلنگ رو بسته و در رفته بود !
وقتی ماجرا رو برا یه نفر توی بیمارستان تعریف کردم گفت : برادرم ماشین داره و تو رو تا خونه میرسونه و قرار شد پول بیمارستان و حساب کنند تا من مرخص بشم و باقی ماجرا رو هم که میدونی دیگه ! برادرش همین بود که الان باهاش حساب کردی و اومدی .
زهرا آهی از سینه بیرون داد و گفت :
_ می بینی تو رو خدا ! بلا پشت سر بلا سرمون نازل میشه . آخه بد برا کی خواستیم که این شد روزگارمون؟
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
_ کفر نگو زهرا ! من میدونم این چوب رو از کجا میخوریم !
_ چی؟ تو میدونی؟ تو کاری کردی؟
_ کاش زبونم لال میشد و اون روز حرف نمیزدم ! من میدونم این جز آه مادر صفر ؛ چیزی نیست که دامنگیرمون شده ! همین فردا قاصدی در خونه شون میفرستم و میگم من حاضرم دخترمون رو بهت بدم . شاید این سرنوشت اشرفه که داره ما رو مجبور به قبول این درخواست میکنه !
_ آه !!! چی بگم مرد ! من که بعد از مرگ دخترها همه چی رو از یاد برده بودم . مادر خدا بیامرزم همیشه میگفت : هیچوقت نذارید آه مظلوم دنبالتون بیفته که اگه بیفته ؛ دودمانتون رو به باد میده و خودتون متوجه نمیشید که از کجا خوردید !
_ منم اشتباه کردم و اون روز تند رفتم . اما وقتی نگاهی به زندگی خودمون میندازم ؛ می بینم که فقط نخواستم این سرنوشت برا دخترم تکرار بشه اما انگار ؛ قسمتش یه چیز دیگه است !
اشرف که تا به حال با عطیه و ملوک و شوکت کلاغ پر بازی میکرد اما گوشش را به حرفهای پدر و مادر تیز کرده بود ؛ رنگ چهره اش سرخ و سفید شد و گونه هایش گل انداخت و مطمئن شد که به زودی به عقد صفر در خواهد آمد و عروس خواهد شد .
_ آره زهرا من تصمیمم رو گرفتم . فردا پسر سفیدکار رو دنبال مادر صفر میفرستم تا به طور رسمی به خواستگاری بیاد .
هنوز زهرا جوابی به عباس نداده بود که صدای در اتاق بلند شد و به دنبالش صدای اکبر آقا که :
_ یا الله ! صابخونه مهمون نمیخواید؟ من و بابک و مرزبان و طاهر به عیادت اومدیم
یک ماه بار سنگین گچ را تحمل کردن برای عباسی که نمیتوانست ؛ خانه نشین باشد ، سخت و دشوار بود . اما چاره ای نبود باید تحمل میکرد تا یک ماه به پایان برسد .
امروز از صبح ، کار زهرا چندین برابر شده بود . چرا که علاوه بر کارهای همیشگی اش میزبانی از عیادت کنندگان را نیز داشت .
دوستان و همسایگان و هر که از حال عباس باخبر میشد ؛ به عیادت آمده و حالی از او می پرسید . در این بین ؛ مادر صفر نیز به عیادت آمد .
زهرا با دیدنش احساس شرمندگی کرد . اما عباس که شاید منتظر چنین فرصتی بود ؛ خوشحال شد و با خوش آمدگوییِ گرمی از او استقبال نمود .
مادر صفر که از رفتار عباس حیرت زده بود ؛ به یکباره در درونش با تردیدی دست به گریبان شد . در دل گفت :
_ خدایا بهش بگم یا نه؟
تردید داشت تا خواسته اش را باری دیگر به زبان بیاورد . اما پس از قدری که با خود کلنجار رفت ؛ سرانجام دل را به دریا زده و گفت :
_ خلیفه عباس اگه دوباره دخترت رو خواستگاری کنم …؟؟؟
باقی حرفش را به زبان نیاورد و سرش را پایین انداخت و گوشه ی چادرش را بر اساس استرسی که داشت ؛ دور انگشت می پیچید که عباس او را مخاطب قرار داد :
_ راستش حاجیه خانم ؛ از وقتی دست رد به سینه ی صفر زدم ، همش به کردار خودم فکر میکنم . مادرم راست میگفت …
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
آه سردی می کشد و همراه با تکان سر ادامه میدهد :
_ میگفت : قبل از اینکه خدابه کارت رسیدگی کنه خودت به کار خودت برس عباس …!
شرمندتم هم شیره ! من بار قبل دلتو شکوندم . الحق که چوبش به تن و بدنم خورد . ممکنه تو خیالت الان بگی خلیفه خرافاتیه اما نه آبجی ! من از اون روزی که ناامید از در خونه ام راهیت کردم ؛ همش تاوان کله شقیمو پس دادم
کمی با استکان درون سینی بازی میکند و سپس جرعه ای از چای را می نوشد
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
_ شاید حکمت اوس کریم تو این وصلته و دخالت من بی جا بوده !
مادر صفر که انتظار این حرفها رو نداشت و کلمه به کلمه اش برایش حیرت انگیز بود ؛ با شادی زایدالوصفی گفت :
_ یعنی شما با این وصلت موافقین خلیفه عباس؟ بیایم خواستگاری تا صفر رو به غلامی قبول کنین؟
و با شوق نگاهی خاص به اشرف انداخت که گوشه ی اتاق با عطیه به آرامی حرف میزد
_ آره هم شیره ؛ جواب ما مثبته
این را گفت و لبخندی به لب آورد تا با لبخندش مهر تاییدی بر حرفش زده باشد . چشمها را آرام بست و سر را به پایین تکان داد .
خانم سروستانی با شوق فراوان از جا برخاست و به صورت زهرا ب*و*س*ه زد و سپس با صدای بلندی کِل کشید .
بچه ها که تا به حال به کار خود مشغول بودند و از کار بزرگترها سر در نمی آوردند ؛ با صدای مادر صفر با تعجب به او نگریستند .
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
سپس خانم سروستانی به طرف اشرف رفت و گونه ی او را بوسید و گفت :
_ مبارک باشه عروس خانم
اشرف که از شرم گونه هایش گل انداخته بود ؛ با خجالت سر به زیر انداخت و با شرمی دخترانه از او تشکر کرد
خانم سروستانی با دستپاچگی باری دیگر به طرف عباس و زهرا آمد و از آنها تشکر کرد و گفت :
_ من میرم تا هر چه زودتر این خبر رو به صفر میدم . میدونم از شنیدنش خیلی خوشحال میشه
پس از اینکه این را گفت ؛ خداحافظی کرد و با عجله از خانه خارج شد زهرا به کنار عباس آمد و لبخندی زد و گفت :
_ باور نمیکنم بعد از این همه مصیبت بالاخره ما هم رنگ شادی رو می بینیم . یه حس عجیبی دارم انگار دارم خواب می بینم !
عباس … یه نیشگون از من بگیر تا بدونم خوابم یا بیدار؟
عباس همانگونه که به رفتار زهرا می خندید ؛ سری تکان داد
_ صبور باش زن ! معلومه که بیداری !
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
به آخر ماه نزدیک می شدند و موعد اجاره خانه از راه میرسید .
نداری بد دردی بود که عباس و خانواده اش گریبانگیرش شده بودند . بچه ها باالاجبار پا به پای مادر پاکت های بیشتری میزدند تا درآمد بیشتری عایدشان شود .
شوکت نیز به عربی دوزی ادامه میداد و هر از گاهی دستی به پاکتها زده و کمکی به خواهرها و مادر میکرد .
عباس پاکت زنی را به بیکاری ترجیح میداد و تا بهبود کاملش به اجبار خانواده را همراهی میکرد . شنیده بود در بندر معشور میتواند کاری مناسب حالش پیدا کند . اما برای رفتن به آنجا می بایست بهبود پیدا کرده و سپس عزیمت کند . هر چاره ای می اندیشید ؛ عملی نمیشد مگر اینکه ابتدا پایش از گچ خارج شود . پس مجبور شد فعلا به درآمد ناچیز پاکت زنی و عربی دوزی بسنده کند .
سفارشات شوکت آماده شد . عباس چوبدستی به دست با شوکت همراه شد تا آنها را به بازار برسانند و تحویل دهند .
زمانی که از بازار برمی گشتند ؛ هر دو خوشحال بودند چرا که پول خوبی عایدشان شده بود و خیاط پول هر دوخت را بیشتر از بار قبل به آنها پرداخت کرده بود . آن هم فقط بخاطر کار تمیز شوکت که ظریف کاری زیادی به خرج داده بود .
با تحویل سفارشات شوکت و تحویل چند صد عدد پاکت آماده به فروشنده ها ؛ ۲۵ تومان برای اجاره آماده گردیده و به خانم سفیدکار تحویل داده شد و قدری از درآمد به دست آمده نیز پس انداز و خرج زندگی شد . شوکت که میدانست اکنون محور اصلی درآمدشان است ؛ تلاشش را بیشتر از پیش کرد و تمام خرج و مخارج را رسماً به عهده گرفت .
یک روز شوکت به محله ی همکلاسی اش رفت تا از درسی که معلم داده بود ؛ سوالی بپرسد .
همکلاسی اش در محله ای اعیان نشین سکونت داشت . خانه های محله همه شیک و تمیز و با خانه های فکستنی محله ی آنها از زمین تا آسمان فرق داشت . از خانه ی دوستش که برمیگشت ؛ چشم به یکی از خانه ها دوخته بود که زنی مینی ژوپ به تن با نایلونی در دست از خانه بیرون آمده و نایلون دستش را در زباله انداخت و دوباره به داخل منزل برگشت . دانلود رمان آخرین سنگ صبور
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
شوکت که کنجکاو شده بود ؛ به سراغ نایلون رفت . درون نایلون تعداد زیادی کله ی ماهیِ تازه بود . آهی از سینه بیرون داد و در دل گفت :
_ زندگی این اعیونا رو ببین ! چه اسرافی میکنن این پولدارا !
نایلون را به دست گرفت و به طرف خانه به راه افتاد . در دل با خود حرف میزد و میرفت .
_ یه قلیه ماهی خوشمزه با این کله ها درست کنم که انگشتاشونم باهاش بخورن !
آن شب بوی قلیه ماهی آنها در تمام خانه پیچید . پس از مدتها بچه ها شکمی از عزا درآوردند . شوکت که خوشحالی آنها را دید ، با خود گفت از این به بعد به محله های اعیون نشین سر میزنم .
عباس نیز که تکرار روزها و شبها برایش کسل کننده بود ؛ بعد از شام بچه ها را دور خود جمع کرد تا قصه هایی را که از مادرش در کودکی شنیده بود ؛ برای آنها تعریف کند . بچه ها با شوق دورش حلقه زدند و مشتاقانه چشم به دهانش دوختند .
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
عباس قصه را اینگونه شروع کرد و گفت : اسم قصه سنگ صبوره
_ یکی بود یکی نبود در زمان قدیم زن و شوهری با هم زندگی میکردن که یه دونه دختر داشتن . دختر بزرگ شده و به مکتب رفت . هر روز وقتی دختر میخواست به مکتب بره ؛ مادرش سکه ای به اون میداد و میگفت هر چی دوست داری بخر .
دختره هم سکه رو از مادرش میگرفت و توی جیب میذاشت . با اون قدری خوراکی میخرید و باقیمونده اش رو به گدایی که نزدیک مکتب می نشست ؛ میداد و گدا به جای تشکر این دعا رو برای دختر میکرد و میگفت : بختت بخت مرده باد !

__________________________________________________________________________________________________________________

بندر معشور = نام قدیم بندر ماهشهر کنونی

دختر از حرف و دعاش سر در نمی آورد اما به هر حال هر روز همین کار رو تکرار میکرد و باقیمونده ی پولش رو به فقیر میداد و اونم هر روز دعاش همین بود .
تا اینکه سالها گذشت و دختره بزرگ شد و دیگه اون فقیر رو ندید و دعاش رو هم فراموش کرد .
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
قصه که به اینجا رسید ؛ عطیه پرسید :
_ آقاجون دختره هم مثل ما داداش نداشت؟
عباس که میترسید رشته ی کلام از دستش خارج شود ؛ با اخم نگاهی به او انداخت و آهی سرد از سینه بیرون داده گفت :
_ نگفتم فقط گوش کنید و حرف نزنید؟ نه اون هم داداش نداشت !
عطیه که از لحن پدر دمق شده بود ؛ لب و لوچه اش آویزون شد .
اشرف با خشم نگاه تندی به چشمان دریایی عطیه که از مادر به ارث برده بود ؛ کرد و از اینکه باعث شده بود تا پدر قصه را ادامه ندهد نارضایتی اش را اینگونه اعلام نمود
عطیه پس از اینکه پاسخ پرسشش را از پدر دریافت کرد سکوت کرده و چشم از اشرف گرفت و خود را نسبت به رفتار زننده ی او بی خیال نشان داد .
پدر قدری در جا ؛ جابجا شد و ادامه داد :
_ القصه ؛ بله دختره بزرگ شد . روزی از اون روزا باباش از صحرا به خونه اومد و گفت : چه نشستی زن که کاروانی چند روز دیگه به طرف مرقد امام رضا (ع) حرکت میکنه . بار و بنه ی سفر رو ببند تا ما هم با اونها راهی بشیم . هم یه زیارتی می کنیم و هم توشه ای برای آخرت برمیداریم .
زن هم خوشحال بار سفر بست . بالاخره روز سفر رسید و هر سه نفر به همراه کاروان راهی شدن .
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
عباس به اینجا که رسید گفت :
_ میدونید بچه ها اون وقتا مثل الان ماشین نبود و هر کی سفر میرفت ؛ باید با پای پیاده همراه کاروان و یا اونهایی که پولدارتر بودن و شتر داشتند با شتر همراه کاروان میرفتن . برای همین یه سفر ممکن بود ماهها طول بکشه .
چند روزی از سفر کاروان میگذشت و هنوز تا مقصد راه خیلی زیادی مونده بود که کوزه های آب اونها رو به خشکی میرفت و آبی برای خوردن نداشتن . تمام کاروان تقریبا همچین وضعی داشت و حتما باید کنار چشمه ای یا رودخونه ای اطراق میکردن . اما هر چه پیش میرفتن نه اثری از چشمه بود و نه رودخونه .
بالاخره بعد از چند روز خستگی و تشنگی که کاروان توان ادامه ی راه نداشت ؛ مجبور به اطراق توی دهکده ای متروک شدند .
ملوک با لحنی کودکانه رو به پدر پرسید :
_ متروک یعنی چی؟
دانلود رمان آخرین سنگ صبور
عباس استکان چای را از درون سینی که در دست زهرا بود ؛ برداشت و جرعه ای نوشید و رو به ملوک کرد
_ یعنی جایی که کسی زندگی نمیکنه
و ادامه داد :
_ از هر خونواده یکی کوزه ای برداشت و به گوشه ای از دهکده رفت تا به دنبال آب بگرده و قرار بر این شد که هر کی به آب رسید بیاد و باقی رو هم خبر کنه .
از خونواده ی قصه ی ما هم دختره کوزه رو برداشت و گفت :
_ بابا ، مامان ، شما خسته شدید . شما همینجا استراحت کنید من به دنبال آب میرم
خمیازه امان به عباس نداد تا باقی قصه را بگوید . بنابراین خمیازه اش را کشید و گفت :
_ بماند ! پاشید بخوابید دیگه قصه تموم شد .
بچه ها یکی یکی اصرار داشتند تا پدر باقی قصه را بگوید اما مرغ عباس یک پا داشت . او که از پافشاری بچه ها کم کم عصبی میشد با ترشرویی گفت :
_ وقتی گفتم بماند یعنی بماند ملتفتید؟
اگه  از رمان  خوشتون  اومد  حتما بگین  ادامه  قسمت  هاشو  بذارم !

از امیدوارم رمان آخرین سنگ صبور خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

این رمان  فعلا  انلاین  هستش به محض  اتمام  در فرمت  ها ی مختلف  در اختیار شما  قرار میدیهیم

اینم رمان آخرین سنگ صبور از نویسنده محبوب م.میشی(زینب میشی) براتون تدارک دیده بودیم

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد