شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » داستان های عاشقانه » داستان کوتاه و عاشقانه ی گلایل
داستان کوتاه و عاشقانه ی گلایل

داستان کوتاه و عاشقانه ی گلایل

داستان کوتاه و عاشقانه ی گلایل

هنوزم اون اتفاقا جلوی چشمم داره تکرار میشه.

داشت برای میز کناری سفارش رو میچید.

تازه کار بود و میترسید که مبادا دستش بلرزه و چیزی بریزه.

دستش نلرزید ولی خوب  دل من…

یه چند هفته بود که خواب و خوراک نداشتم از اون روزی که دیدمش دیگه من اون پسر گوشه و گیر و ساکت قبل نبودم

کارم شده بود برم تو  کافه ای که کار میکرد و قهوه سفارش بدم تا بیاد و با اون لبخند همیشگی و آرایش سادش که فقط یه رژ کم رنگ بود بگه اقا بفرمایید سفارشتون و من مسخ بشم از این چند ثانیه ای که میتونم عطرشو حس کنم و صداشو بشنوم

از اون تیپ دخترا بود که پیدا نمیشن نه لاک و زر و زیور و موهای رنگ شده و نه لباس و تیپ خاصی داشت اخه همیشه فرم کافه تنش بود ولی خوب آرامشی که چشماش داشت هیچی تو دنیا نمیتونست بهم بده قوی ترین مسکنی بود که برای  دردهای من وجود داشت

قرار شده بود سه شنبه بهش بگم که دوسش دارم

۵ بار سفارش دادم تا این دفعه خودش سفارش منو آورد

دیگه دستای منم  می‌خواست بلرزه  جمع و جورشون کردم اما خوب لرزش دست منم مثل لرزش دستا خودش روزای اول کاریش از استرس کاملا مشخص بود آخه منم تو عشق و عاشقی تازه کار بودم.

مثل همیشه تنها بودم .

پس ازش خواستم یچیزی مهمان من باشه و بشینه کنارم.

یه لبخند زد که محو صورتش شدم.

بعد با یه لحن مهربون گفت اینطوری اخراج میشه و سرش خیلی شلوغه باید به سفارشا برسه

گفتم پس تا اخر وقت صبر میکنم

بعد گفت:چرا انقدر برات مهمه؟

گفتم اخه چندوقته ضربان قلبم داره با صدای قدمات کوک میشه

لحنم انقدر جدی بود که خودمم تحت تاثیر قرار گرفتم.

شوکه شده بود چند دقیقه زل زدیم بهم که صاحب کافه صداش کرد

ولی اون برنگشت. شاید از شجاعتم خوشش اومد شایدم فقط تعجب…. نمیدونم فقط گفت پنجشنبه غروب همینجا و  دو قدم  دور شد و دوباره برگشت و گفت راستی دسته گل قرمز خیلی دوست دارم و بعدم خنده‌ی شیرینی کرد و برگشت

داشت میرفت که منم سریع گفتم سفید لطفا

گفت چی؟

گفتم گل سفید لطفا

این بار بلند تر خندید و رفت

تا خونه مثل پسربچه ای که تازه از مدرسه تعطیل شده میدویدم و میخندیدم .

تو راه به گلفروش سفارش بزرگترین دسته گل قرمز رو دادم برای پنجشنبه غروب

پنحشنبه غروب که رفتم کافه دسته گل سفید خیلی بزرگی دیدم اما از گریه احساس خفگی کردم زانو زدم و دست گلی که براش خریده بودم از دستم افتاد.

خودم گفتم دسته گل سفید اما این فرق داشت

عکسشو وسط یک دسته گل سفید دیدم که به گلاش میگفتن گلایل …

سپهر نوری

 

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد