دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آن ها را آشکار می کند.(آنتوان چخوف)
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۸ تیر ۱۳۹۶

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » داستان های عاشقانه » داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید
داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید

داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید

داستان های کوتاه عاشقانه

 داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید

داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید

فاصله دختر تا پیر مرد به اندازه ی یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه می کرد .
پیرمرد از دخترک پرسید :
– غمگینی؟
– نه
– مطمئنی ؟
– نه
– پس چرا داری گریه می کنی ؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا دوست ندارن؟
– جون قشنگ نیستم .
– تا حالا کسی این رو بهت گفته ؟
– چی رو؟
– این که تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
– راست میگی ؟
– از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش شاد شاد دوید ؛
لحظاتی بعد پیر مرد داستان دستمالی از جیبش درآورد ، اشک هایش را پاک کرد و به دختر که درحال رفتن بود خیره شد.

چند لحظه ی بعد پیر مرد کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت …

پایان.

امیدواریم توانسته باشیم با این داستان کوتاه عاشقانه نگاه زیبایتان را جلب خود کرده باشیم

سایت عاشقانه

 

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد