اسایش و راحتی امروز حاصل رنج و زحمت دیروز است.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶

حمایت از ما
رزرو اینترنتی هتل آپارتمان در مشهد
خانه » داستان های کوتاه » داستان عاشقانه پند اموز » داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد …
داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد …

داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد …

داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد …

در این نوشته قصد داریم تا داستان کوتاه وعاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد … را برای شما عزیزان قرار داده و امیدواریم از خواندن این متن زیبا لذت ببرید.

دیوانگی

داستان عاشقانه دیوانگی هم عالمی دارد …

ساعت حول و حوش دوازده شب بود !
خوابگاه بودم
داشتم مسواک می زدم که دیدم
یکی از بچه ها با یه پیرهن  چهار خونه ی خوشگل زرشکی اومد جلو آیینه تا موهاش رو مرتب کنه !
با تعجب نگاش کردم ازش پرسیدم :
کجا میریی؟
گفت : می خوای این وقت شب کجا برم میرم بخوابم دیگه !
به شوخی گفتم : خب با این تیپ فکر کردم میری مهمونی !
یه لبخند زد و گفت :
میدونی
عاشق این پیرهنم بود
منو چهار خونه پوش صدام می زد ،
بهش می گفتم جات تو یکی از همین خونه هاست ، همونجا که چسبیده به قلبم!
خوشحال می شد و می گفت اره آخرشم به هم می رسیم ، با هم میریم تو یکی از همین خونه ها زندگی می کنیم ، همونجا که چسبیده به آغوشت !
ادامه داد:
الان یک ساله شبا که میخام بخوابم همین
پیرهنم رو میپوشم بلکه اومد به خوابم و خواست بمونه !
می ترسم بیاد و من این پیرهنم رو نپوشیده باشم !
یه ساله که ندیدمش …!

اون رفت تا بخوابه
تو دلم بهش خندیدم پیش خودم فکر می کردم دیوونه اس … !

منم رفتم رو تخت
اون شب خواب به چشمام نیومد
با خودم گفتم نکنه امشب بیای به خوابم و منو با این وضع آشفته ببینی …!
اون شب نخوابیدم
همش به تو فکر می کردم !
از فرداش با پیرهن آبیم خوابیدم
همونی که خیلی دوسش داشتی ،
به امید اینکه بیای و
خاطرات آبیمون نزاره که بری  !
به امید اینکه بیای به خوابم !
خیلی وقته که خوابتو ندیدم ..!
اون شب
به دیونه های دنیا یکی اضافه شد …!
خودمونیم
دیونگی هم عالمی داره …!

ابراهیم مهربانی

*

code

تمامی حقوق متعلق به سایت فارس لاو میباشد و کپی برداری از این سایت به هرصورت پیگرد قانونی دارد